جزیره در کهکشان

 
پنجه میکشم به تو ! پیشته . . .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٦
 

  من میس شانزه لیزه  در حالی که کلاه نخودی رنگ  به سر کرده بودم و گوشواره های بلندم رو که ترکیبی از رنگهای رنگین کمان بود به گوشهایم آویزان کرده بودم از وجود خودم خیلی خوشحال بودم . اصلا از اینکه ( هستم ) خیلی لذت میبردم ، چکمه های نارنجی ام را پوشیده بودم و پالتوی دست سوم پوست خزم رو که آقای شاعر از معشوقه ی قبلی اش گرفته بود ، بعد به من کادو داده بود ، پوشیدم ، با پالتوی معشوقه ی شاعر صفایی میکردم ، عطر پو ام فرانسوی رو به خودم فشانده بودم و نوک دماغم را داده بودم بالا و فکر کردم چه خوب که (هستم ) . دو خط چشم زیر چشم های خمارم کشیده بودم  ، شاید مثل دو زورق زیر چشمهایم دیده میشدند . . . چشم هام رو مثل گاو درشت کرده بود . دستم پر از پوستر بود . روش عکس بزرگی از خودم رو همراه نوچه هایی که دارم  انداخته بودند . خب من نوچه های زیادی دارم  ، کسایی  که این جا برای من کامنت میذارند هر کدام یک جور نوچه ی من هستند . خلاصه با کلی از خود شیفتگی وحشتناک زیاد توی مترو راه افتادم و پوستر را روی در و دیوار و پنجره ها چسبوندم . کتاب خودم رو توی مترو ، توی قایق هایی که از رود سن میگذشتند  پخش کردم و با لب های ماتیکی ام دست همه ی کسانی رو که ازم کتاب رو خریده بودند – چام -  برعکسش کنید -  کردم . . . و چون همه التماس کردند روی پیشانی همه یک امضا خوش خط و خال تر ازنقاشی های پیکاسو کبوندم . یک بطری سبز رنگ توی دستم گرفتم و همه را رفتم بالا . کنار پلی وایستاده بودم که اسمش معلوم نبود . برف میبارید و من تنها بودم و جیب هام پر سکه .  حالا دیگه خیلی معروف شده بودم . آدرس و شماره تلفن خودم رو در سطح شهر پاریس پخش کرده بودم . مه همه جا رو گرفته بود .  تنها بودم . خوشحال نبودم . مردی از کنارم گذشت که تمام بدنش سوراخ سوراخ بود و توی کاسه ی سرش خالی ، چشم های سفیدی داشت . ناخن های بلندی داشت مثل اینکه حریص بود تا همه چیز را از دستان همه حتی من میس شانزه لیزه ی بی نظیر بی همتا بگیر د . . . مرد ایستاد و نگاه من میس شانزه لیزه ی منحصر به فرد انداخت ، جا خالی دادم تا نگاهش روی من ، نه روی خودم و نه روی سایه ام نیفتد . ریش های مرد خیلی زیبا بود . بلند تا زانوانش . ریش هایش را بافته بود .  میشد موخوره ای که ریش هایش را اسیر کرده دید و تشخیص داد حتی زیر نور چراغ خیابانی که کثافت همیشه خودنماست حتی ته دل تاریکی .  مرد نزدیک من شد . من میس شانزه لیزه از توی جیب بغلش یک کلت بیرون آورد و گفت چون تو سیبیل نداری و مرد نیستی باید بمیری . میس شانزه لیزه که من باشم . . . پوزخندی زدم . . . هر چی خورده بودیم . . . پرید . . . رفت روی شبنم نشست . مرد با حفره هایی در تنش در حالی که نگاه مرده اش را به سمت من نشانه رفته بود جلو آمد . یکی از پوستر های من دستش بود . شروع کردم به کندن لباس هایم . دستانش میلرزید . تن را که دید مات و مبهوت ماند . اسلحه از دستش افتاد و گفت : "  قانون " گفتم : "  بازرس ژاور تو آخر قصه رفتی خود کشی کردی یادت نیست . " گفت : " لباساتو بپوش " میس شانزه لیزه که موهایش نم بود و قرمز و چسبیده بود کف سرش ، گفت : " بیا به جای اینکه با من دعوا کنی قصه ی عاشقانه ام رو بخون . "  گفت  : " تو به جرم پخش چرند و پرند باید آبکش شی . "  میس شانزه لیزه ابرو بالا انداخت و گفت باشه من در اختیار تو ام . . . اما دیگه الان همه زیر پنجره ی من صف بستند و خواستارانم که یکی دو تا هم نیستند در انتظار دیدن و ملاقات منند چون من آدم سادیسم مریضی هستم . "  ژاور که لبهای بنفشی داشت و صدایش بعد از باز و بسته شدن دهانش با مکثی طولانی به میس میرسید گفت : " تو کثیفی " .  میس شانزه لیزه که به تمام وجودش پودر بچه زده بود و بوی عطر میداد گفت : "  روحم هم بوی آب ژآول و پودر شستشو و شامپو بچه و شامبو ی بابونه میده تو چی چرا اانقدر سوارخ سوراخی ؟ "  چشم های ژآور که داشت از حدقه با فنرهای زنگ زده ای زمین می افتاد گفت  : " خفه شو چرا داستانت رو چاپ کردی و زیر زمینی پخشش کردی ؟ "  میس شانزه لیزه از توی سوراخ خیلی کوچکی که به ان  _ ن و ک – برعکسش کن – میگویند ورق های سفیدی را بیرون آورد که رویش با خط تحریر فارسی اما به فرانسه نوشته بود. . . " هیچی"  . . . ژاور قلبش کف قفسه ی سینه اش افتاده بود و میپرید . اهی کشید و گفت  :"  این داستانته ؟ " میس شانزه لیزه گفت : " آره ، تمام کاغذهاش سفید بود و تو اسلحه ات رو واسه هیچی طرف من گرفتی ؟ من یه خیابونی ولگرد م که روی دیوارا شعر مینویسم و عاشق آقای شاعرم  . من هیچی نیستم . اما تو که ژاوری چرا اینقدر داغونی ؟ " لب های میس شانزه لیزه کبود شده بود . برف روی بدنش نشسته  بود . خودش را انداخت در استخوان های ژاور . آغو ش او  بوی گور میداد . ژاور جسد میس شانزه لیزه را با خود به زیر چراغی برد و زیر نور خوب براندازش کرد . مردعیاشی که اسمنش آقای شاعر بود از آن سوی خیابان رد میشدند . آقای شاعر شال گردنی را که میس شانزه لیزه برایش بافته بود دور گردن داشت دستش دور شانه های زنی بود با کلاه گیس سیاه و چشم های صورتی ، هر دو افتان و خیزان میرفتند ، میخندیدند . آقای شاعر از دور زنی را دید که در دستان ژاور قرار گرفته به او گفت : "  من جات بودم میبردمش خونمون !!! خوش باش "  آقای شاعر در میان مه ندید که جسد ، متعلق به میس شانزه لیزه است . فردا توی روزنامه ای که با تیراژ بالا در میامد اعلام کردند آقای ژآور خودش را با داستان های میس شانزه لیزه باند پیچی کرده و توی میادین راه میرود و کتاب های او را میفروشد . آقای شاعر مدت زیادی برای میس شانزه لیزه افسوس خورد که چرا صفحه های سفیدش را به ژاور فروخته برای همین به کلیسا رفت و دینش را عوض کرد . حالا هر چی . از این داستان هیچ نتیجه ای نمیشه گرفت اما در این دنیا پخش کردن  داستان من خیلی آسان شده . تا به حال نزدیک 5 ملیون به حساب من واریز شده و ممنونم از همه ی دوستانی که برای من حامی بودند . از همه ی دوستان سینمایی ، تئاتری ، کانون ادبیات ، خانه ی هنرمندان ، انجمن بازیگران ، دوستان  خودم ، سوپر های دریانی سراسر کشور به خصوص تبریز ، همچینین از حمایت عشق عزیزم ممنونم . طوماری از نامه های والدین ( به خصوص کسانی که دختران دم بخت دارند ) به من داده شده که به جرم منحرف کردن دخترهایشان باید در میدان موسیو ژان وان ژآن به دار آویخته شوم اما خب من به لطف خانم گوگوش و شبکه ی مادر به ...تو و من توی لندن هستم و دارم از پست نویسندگی و تئاتر استعفا میدهم و شغل شریف خوانندگی را پیشه کرده م که تف به هر چی که ضد هنره . هنر آزاده و زیر یوغ هیچ ساتوری نمیره . تف به همه ی حسودا .

امضا : مادر کوزت

 


 
comment نظرات ()