جزیره در کهکشان

 
شروع
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳
 

حسن مطلع اولین پست ٩٠ رو با تصویری از اسطوره ی زیبای سینما ، سوفیا ، قاب میگیرم بلکه در انتها ی ٩٠ - گر جان بود و مرگ چنبره ننداخت به گریبانمان - زیبایی بلاگمان را فرا بگیرد . باری ، همه جا ، ر ت ل ی ف ( برعکسش کنید ) شده ،‌شنیدن موسیقی فیلم دکتر ژیواگو چرا حرام شده الله اعلم ! ؟ این جانب میخواستم با حسی توام با بغض آتشین از دکتر ژیواگو بنویسم اما از آنجا که همه جا بخشی از آن بود و الباقی سیمانی شده بود از خیرش گذشتم تا فکری برایش کنم . عجبا ! خوب بود میفهمیدیم این بن بست ها کار کیست ؟! حال که از خشم ، سر ازپا نمیشناسم دچار جنون شده و نه تنها موسیقی فیلم نمیگذارم ، بل ، ( این ) رو میگذارم ، هر که شنید ،‌کیفور شد و مبسوط حال در وجودش رشد و نمو کرد ما را هم از یاد نبرد . رویش کلیک کرده . بسیار ساده است ، بشنویدش . باشد که اصوات دل انگیز همیشه طربش بتراود در این جا حالا که این طور است .

باری پس از کوچ به بیغوله و بعد از ماه ها کنج عزلت کزیدن ، ملحفه ها را برداشته ، پیانو را کوک کرده ، پرده ها را در آورده ،‌جرم گیر را به جان سرویس مستراح انداخته و شروع به سابیدن کردیم . قرص آبی را برای سرویس بهداشتی لحاظ کرده و گلهای خشک شده را دور ریخته سپس کتب کتابخانه را از جا در آورده محکم به هم کوبیده و غبار را در فضا پراکنده کردیم . گنجه ها و جا به جا کردن البسه خود توضیحات مفصل و بسیطی دارد که به اندازه ی ۴ فصل طول و عرضش میرسد . سپس آلبوم ها را گرد میگرفتیم که یاد دوره های مختلف زندگانی افتاده اشک ریختیم و اشتها از دست داده لب به غذا نزدیم . بعد از همه ی کارها توی تراس سیگاری افروخته به ستاره ها نگاه کرده و آه کشیدیم . دهن لپ تا پ را باز کرده و شروع به تایپ کمی تا قسمتی از سفارش ها شدیم . خسته و کوفته قهوه ریختیم برای خود و باز هم بیکار ننشسته نیمه شبی فیلم (کسوف ) آنتونیونی را دیدیم . این فیلم که در آن آلن دلون محبوبم و مونیکا ویتی محبوب آنتونیونی بازی کرده اند . این فیلم به ظاهر ساده ، پر از حرف و حدیث هایی است که این روزها  کارگردانان با نام و بی نام و نشان سینما هر کار میکنند نمیتوانند فحوایش را به مخاطب برسانند . صنعتی شدن زندگانی ، تردید و فرسودگی انسان مدرن ،‌ندانستن و بلاتکلیفی ، عشق پر ،‌اسکناس و کارخانه و پالایشگاه و نیروگاه قدرت گرفتن در دنیای امروز - به زعم بنده - هدف فیلمساز بود . باید دقت کرد . نماها را درست دید . دید را عینک زد و ریز بین شد و با ذره بین به نماها حتی به اختلاف موسیقی ابتدایی و تیتراژ انتهایی فیلم دقت کرد . سکوت ها ی فیلم را جدی گرفت . از خود باید پرسید چرا شخصیت زن فیلم اکثرا از پشت سر نشان داده میشود . عکس ،‌تصاویر چه نقشی در نشان دادن معنا دارند . گذشت زمان ، ترک خوردن خط عابر پیاده . عشق جدید زن . جنس عشق مرد فیلم . نحوه ی شکل گیری این رابطه . قطع شدن رابطه ی اول زن همه و همه شاید به ظاهر ساده به نظر برسد اما مهم برای اینجانب گفتن دیالوگ ها در قاب های مخصوص بود . به عنوان مثال در ابتدای فیلم نامزد اول خانم مونیکا (ویتوریا) ، در نمایی نیمرخ ، طوری ایستاده که سرش را آباژور میبینیم . البسه اش را میبینیم . دست راستش را میبینیم اما از جلو پنکه طوری قرار گرفته که دقیقا در --- مرد است . نماهای این چنینی ،‌در فیلم زیاد است . نماهای طولانی اش کمتر پدر درآر است . فیلم را دوست داشتم . به همان اندازه که (ماجرا ) ی آنتونیونی را . اما نه برای چند بار دیدن .

(سریال های ما و سواستفاده ی اونا )

چند روز پیش برای دیدن سریالی که جناب سیامک صفری گرامی در آن حضور به هم رساندند کانال مورد نظر را ثابت نگه داشته و مجبور به تحمل سریالی آبدوغی و آتیلایی که انگار نه انگار .... آتیلایی که این همه ادعا دارد نه لحن ترکی بلد است نه از یک قالب خاص بیرون زده است نه تا به حال یک بار متفاوت بوده است حاضر شده در این سریال که اسمش را نمیبرم تا آبرو حفظ شود حضور به هم رساند و وا اسفاها سیامک صفری این دیگر چه آش و آشوبی بود که شما در آن حضور به هم رسانده اید ؟ ؟ ؟ برای همین هست که مردم حاضرند بشینند و سریال های بد دوبله شده ی فار٣٠ (١ ) را ببینند و دوستش داشته باشند یا از بفرما (ماش) - برعکسش کن لذت ببرند . در یان برنامه که همه ی جوان های هم سن من و شما ، یک عدد خانه دارند ،‌پول دارند ، غذا میخورند ! دیرینک نیز برایشان عادی است ، مسابقه گذاشته و  طغ ر ل آنها را دست می اندازد . عجبا که فرهنگ مردم ما در آن سوی آب ها چقدر همین جوری است و به رفتن از مرزها ادب و کمال کم و زیاد نمیشود شاید یک دهاتی از یک مهاجر بهتر (درک ) لحظه داشته باشد . مهمان نواز تر باشد . برای همین سریال های علیرضا محمودی ها ست که در آن سوی آّ ن ها موسلی تبلیغ میکنند و خبر از دل گشنه ی خیلی ها ندارند . چپ . راست موسلی . . . برای همین هست که ان وری ها دور برداشته اند و از غم ما نان میخورند . چرا که ما ،‌گاوصندوق میپسندیم . مهران مدیری دوست داریم و اخراجی ها را میبینیم . چرا که . . . مثلا بنده در میان مجریان همین برنامه ها از این که سرکار علیه ندا خانم با عمل های زیاد بر سر و صورتش و چرا نع هایی که میگوید برنامه اجرا کرده ،‌کفش پاشنه بلند پوشیده همه چیز را تجربه میکند و میخندد بی اینکه بداند در این جا چه خبرا خوشم نمیاید . برنامه خبری باید مثل نوشتن گزارش ساده باشد . آدمهایی متوسط . حتی در شبکه های فرانسه زبان و روسی زبان و ...مردمانی میبینیم عادی . در این جا سالی جان دیرینک میخورد و دلش هم تنگ خاندان شده . ای داد شما که رفتی ، اکسیژن تنفس میکنی ، بزن و بکوب و کار و پول داری خبر از کار و کاسبی گشنه گداها داری ؟ عجبا ! این جانب در این جا از دیرینک و بارش - برعکس - گفته و خود کلا مستقل میباشم و مخالف این چیزها نیستم اما این من نیستم که مخاطب این برنامه ام این دوستانی هستند که ماشین ندارند ، پول ندارند ،‌دیرینک ندارند ، لوازم آرایش ندارند ،‌پول رنگ مو ندارند .

** حسن ختام **

خسرو شکیبایی نازنین

دایی ، عمو

خود عشق

از الان ٧ فروردین ، تولدت مبارک

صدات رو میذارم اینجا ، هرکس قلبش ضعیف نیست گوش بده . (( اینجا )). رو  " به نظر من یه خونه هرجایی میتونه باشه ... "

 

مرگ الیزابت بر همگان تسلیت باد . ایشون در این لباس محلی در اصفهان بودند . بازی فوق العاده ی چه کسی از ویرجینیا وولف میترسدش همچنان چونان سوسن تسلیمی در مرگ یزدگرد مسحورم میکند .


 
comment نظرات ()
 
 
کسوف
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٠
 

 

نفله ی دیدن نمایشم . وقتی نزدیک چهار راه ولیعصر میشم همیشه دلم مثل سیر و سرکه میجوشه که این (کار)ی که بناست ببینم چه جوریه ؟ مخصوصا اگر نویسنده یا کارگردانش رو بشناسی ، انگاری ، اهمیت اون کار برات بیشتر میشه ، دوست داری مو رو از ماست بیرون بکشی یا پنبه زنی کنی ، دوست داری اگه کار بهتره بدجور خوشحال بشی ، من از اون دسته آدم هام که از دیدن  بهتر شدن کار دوستام خوشحال میشم و از بدتر شدنش ناراحت . حالا بعد از مدت ها دوباره ایوب آقاخانی رو که از حیطه ی کارگردانی دور دیده بودیم ، داریم از نزدیک میبینیم . توی راه که پر از بوی لنت ترمزه و من با عشق فراووون ترافیکش رو تحمل میکنم ، توی دلم میگم : " اگر(( زمین مقدس)) رو 8 تا دوس داشتم ، ((مرثیه ای برای  یک سبک وزن )) رو 7 تا دوس داشتم این کار رو چند تا دوس میخوام بدارم ؟ عین بچه ها که کاراشون رو مثل عروسکاشون و با حساب دو دو تا چهار تای خودشون دوست دارن ، همون جوری میسنجم ، اصلا ترازوی من عین مال بچه هاس ، واسه همین فک میکنم کم خالص نیست . . . درست میبینه . میرسم تئاتر شهر ، ماشین  رو سر جای همیشگی میذارم و با اون شال گردن بی خود بلندم بدو بدو میرم تا به اجرای دوم نمایش (کسوف ) برسم . سالن قشقایی . روی در سابقش فلش زدن ------>   از این طرف ، پله های بزرگ هخامنشی رو پایین میرم . توی صفم ، انقدر هیجان دارم انگار قراره خودم بازی کنم . بروشور رو امیر هاشمی که برادره افشین هاشمیه میده دستم ، سایز بروشور بزرگتر از (مرثیه ای برای یک سبک وزن ) شده ، یه آخی میگم . . . روی بروشور یه قالیچه پهنه ، یه مردی سیاه و سفید انگاری توی ضد نور ، یا خود نور کسوف واستاده ، نیمرخش دیده میشه ، اولش فک میکنم بلوچه ! روی بروشور نوشته ( نویسنده و کارگردان ایوب آقاخانی / مجموعه سالن تئاتر شهر / آبان و آذر 1389 ، ساعت 19:45) ، با جمعیت میریم تو ، نورالدین حیدری ماهر، که این جا سمت های زیادی دریافت کرده (از جمله : دستیار اول کارگردان و برنامه ریز و مدیر تولید ) دیده میشه ، کلا نورالدین حیدری ماهر از همه ی کارگردانان و بازیگران تئاتر بیشتر دیده تر میشه چون همیشه هست ، میپیچی توی قشقایی . میرم ردیف اول ، صندلی 8 . میشینم و با جبهه گیری به دکور نگاه میکنم ، درجا  فصل خون توی ذهنم تداعی میشه . . . گونی و خاک هایی که صحنه رو مثل یه قاب ، قاب گرفتن و توشون ، ته سیگار و آشغال و پپسی و ایناست ! نور میره . این جا رو دوست دارم . انقدر همه جا سیاه میشه که تو توی خواب هم اون قدر سیاهی نمیبینی . . . جادو این جوری شروع میشه . . . نور اریب میفته روی مردی که حمیدرضا آذرنگه ، به محض حرف زدن میفهمم بلوچ نیست ، افغانه . دارن ازش بازپرسی میکنن (درست مثل نمایش تمام صبح های زمین که آشا محرابی باید به بازپرس ایوب آقاخانی جواب پس میداد ) این جا هم بازپرس ایوب آقاخانی داشت از پیرمردی افغان سئوال و جواب میکرد ، تو تروریستی ؟ زن تو کیه ؟ با صاحب کارش ارتباط دیگه ای نداشت ؟ اسم زنت چیه ؟ چرا اون جا رفتی ؟ چرا ....چرا ....چرا اسلحه حمل میکردی ؟ چرا . . . ؟ ؟ ؟  بعد بهانه پیدا میشه و حمیدرضا آذرنگ در نقش مرد افغان ، شروع میکنه به گفتن اینکه داستانش درازه و با لهجه ی شیرین افغانی داستان رو روایت  میکنه و .... نور میره و روایت تبدیل به نمایشی میشه که اسمش کسوفه ، حالا جا ها برعکس میشه ، بازپرس ایوب آقاخانی از نسیم ادبی (که اسمش من رو همیشه یاد پری صابری میندازه ) - ثریا- سئوال جواب میکنه ، ثریا مشکوک میزنه ، آخه شوهرش نمیتونه بچه دار بشه ولی اونا بچه دارن ، ثریا دردهای عجیبی میکشه ، فک میکنم معتاده ، بعد میفهمم قرصی شده ، بعد هم میفهمم بچه اش پودر شده . (نسیم ادبی - ثریا - نقش زن ایرانی رو ایفا میکنه که به همسری مرد افغان در اومده ، حالا چرا و چیش رو برید ببینید . اون ها توی منطقه ی صفر زندگی میکنن  ) منطقه ی صفر کلا چه حالی داره آقای آقاخانی . یه لحظه رفتم گرجستان . بعداز مرز بازرگان میری یه جایی که نه مال ایرانه نه مال ترکیه است  میگن اون جا آدم هم بکشی کسی چیزی نمیتونه بگه . . . مال خودته عجب جای باحالیه  آدم بره اون جا خونه بسازه لنگر بندازه چه فازی میده . . . .خلاصه این زن و شوهر توی منطقه ی صفر هستن و بچه ای دارن که پودر میشه . زن قرصی میشه . ربط و وصل این ها چیزیه که داستان نمایش رو شامل میشه . اتفاقا صادقانه بگم ، به نظر من داستان این نمایش خیلی خیلی دوست داشتنی بود ، خیلی پخته تر از کارای دیگه ای که از آقای آقاخانی دیده بودم . کلا داستان داشت . من نتونستم با  فصل خون این طوری ارتباط بگیرم . یا مثلا توی مرثیه (به دلیل زمان اجرای نمایش که مصادف با خرداد پارسال بود ، به نظرم کار کمی از جاش در رفته بود و باید درزش میگرفتن ) اما این جا یه نمایش صمیمی میبینیم .مرد افغان داره داستان بدبختی خودش رو با لهجه افغانی ، به اون شیرینی ، با میمیک غضه دار شکسته اش روایت میکنه اون وقت مردم بخاطر اون لحن میخندن ، مرد داره درده خودشو میگه تماشاچی ما که مهر انتلکتوال هم توی شناسنامه ی خودش میبینه شعور نداره که 1 دقیقه با اون کاراکتر ( و نه تیپ) همذات پنداری کنه و بشنوه داری چی میگه ، منتظرن تا بخندن و من سر نمایش منهای دو هم به این اشاره کردم که چرا ما هیچ وقت دوست نداریم یه کم فکر کنیم . توی این تکه های نمایش مرد افغان با لهجه ی افغانی داره از فلاکت خودش ، از خاک بی سرپناه خودش ، از زندگی توی زمین صفر خودش ، از زن خودش میگه ، اعتراف میکنه ، توسط بازپرس تحقیرم میشه ، اما ما بخاطر لهجه اش بهش میخندیم یا چون فهمیدیم توی جنگ صدمه دیده و نمیتونه بچه دار شه بهش میخندیم ، همون طور که سر منتهای دو به عقیم بودن ژول (سیامک صفری) خندیدیم .(من که نه مردم رو دارم میگم . شما رو هم نه باقی رو دارم میگم ) چرا نمیایم ببینیم واسه چی داریم میریم تئاتر ببینیم ؟!؟ من مخالف این خنده توی لحظه های گروتسکیش نیستما . . . نه اون جا هیچ اشکالی نداره باید خنده و زهرخنده باشه . اما بعضیا انگاری میان تئاتر تا سرگرم شن . اصلا فکر نمیکنن . خب نیاین . مگه مجبورین . . . برای اینکه داستان رو لو ندم از گفتن مضمون اون دوری کرده و به همین اکتفا میکنم . . .

بازی ها رو به شدت دوست داشتم ، هم حمیدرضاآذرنگ رو و هم نسیم ادبی رو ، آقای آقاخانی هم صداشون خوب بود چشمک،شاید بی تردید و بی اغراق ، باید بگم  متن نمایشنامه ، داستانش بیشتراز باقی کارهای جناب آقاخانی به دلم نشست و البته همین طور اجراش . اگر کسی هستید که کارهای آقا ی آقاخانی رو دنبال میکنید حتما موافق من خواهید بود . شک ندارم . بیشتر از این هم حرف نمیزنم ، هر کس دوست داره میتونه نره کار رو ببینه ، سالن خیلی هم پر بود ما هم بیش از اندازه ننویسیم بهتره ، بلاگ من چی کاره بید !!!! گفتم بید ؟ آها . . . یادم افتاد یک جا همین مرد افغان نمایش ما ، واگویه هاش به قدری سوزناک میشه که من دلم میخواد از روی صندلی بپرم توی صحنه و بگم بسته دیگه این قدر احمق نباش و یکی بزنم توی سر بازیگر نمایش ، اعصاب خوردی ایجاد میشه ، حمیدرضا آذرنگ از بازپرس آقاخانی در اون احوال پریش (سیگارت) میخواد .بازپرس میگه چی ؟ جواب میده : دود! :) میخندم . شیطونه میگه یه نخ از توی کیفت بردار بهش بده بهش قال قضیه رو بکن . . .

حالا میخوام به ایراداتی که (به زعم من) وجود داشت بگم. من کلا نسبت به فضای خاکی ، قهوه ای ، سنگری ، شنی ، حصیری دافعه دارم ...چیزی که توی فصل خون هم بود . شاید  اون فضای تئاتر رو که توش فانتزی ، دکور جورواجو ، رنگ ، رنگ ، بازی با آکساسوار رو ببینم بشتر دوست دارم . این نمایش که شیوه ی روایتش در صحنه ، به شکل اجرای دو بازیگر، رو به رو ی هم + بازیگر با بازپرس آقاخانی .. ما چهره ی بازپرس رو نمیدیدم و اکت ها یا ری اکشن های بازیگر جلورومون رو میدیدم ( کاری که در تمام صبح های زمین ) هم عینا وجود داشت . من از این سکون بازیگر ها و میزانسن های کمرنگشون دلخور شدم . شاید اون فضا جا داشت خیلی بازی بازی های دیگه ای هم توش بشه ، بیشتر دیده تر بشه . ضمن اینکه بازپرس ما در ابتدای نمایش سئوالی رو مطرح میکنه که همین سئوال بهانه ی اجرای (کسوف)میشه اما در نهایت به این سئوال جوابی داده نمیشه .

توی بروشور، اسم افشین هاشمی هم دیده میشه که به عنوان مشاور متن با این گروه همکاری کرده . لازم دیدم به علاقمندان افشین هاشمی بگم جمعه ساعت 4 افشین هاشمی در خانه ی هنرمندان ، سالن انتظامی ، مونولوگ داره (مونودرام) میتونید برید و ببینید . متنی از محمد چرمشیر و کارگردان عباس غفاری .

(( حال و هوای خودم فقط (این) است گوشش کنید . دوستش دارم بدجوری دوستش دارم ))

*درادامه مطلب فیلم مصاحبه (سیامک صفری) در برنامه ی دو قدم مانده به صبح را میتوانید ببینید *

 

 (())  -------->> شکل میخی نام (جزیره در کهکشان)

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()