جزیره در کهکشان

 
اتاق سیگار
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٦
 

تفلیس / گُرجستان

میس شانزه لیزه کنار ِ شومینه دراز کشیده بود که یک نامه از زیر در خانه سُر خورد و آمد تو . در نامه نوشته شده بود که شما در قرعه کشی برنده شده اید و میتوانید به تفلیس بروید . میس شانزه لیزه که از شهر ِ خاکستری بی روحی که درش زندانی شده بود و میلیون ها سال ِ نوری با جزیره در کهکشان فاصله داشت ، دل خوشی نداشت و حس ِ  خفگی یا چیزی در این مایه گلویش را فشار میداد ، با خودش فکر کرد که چه عجب ! یک اتفاق شگفت انگیز . میس شانزه لیزه از جا بلند شد . شعله های شمینه لهیب میکشیدند ، نزدیک بدن . انگار که میخواستند میس شانزه لیزه را درون خودشان ذوب کنند . میس به صورتش دست کشید و احساس کرد صوتش سوخته است . فوری به طرف پنجره رفت . چهارچوب را بالا کشید ، سرش را بیرون برد تا نفسی بکشد . مقدار زیادی سُرب و خاکستر روی صورتش نشست و او را به سرفه انداخت . میس به ناچار پنجره را پایین کشید و خودش را به سمت حمام رساند . در بین راه پایش به زیر سیگاری خورد و تمام فیلتر ها و خاکسترها روی زمین ریخت . خودش را به حمام رساند و شیر آب را باز کرد .آب  ، نارنجی رنگ بود .آب  پُر از جرم . پر از املاح . میس شانزه لیزه تصمیم گرفت خودش را به تفلیس برساند تا از شر این همه خاکستر و همه روزهای تیره و تار و تارعنکبوتی نجات دهد . انگار که در خواب ِ بدی غرق باشد . رسیدن به فرودگاهی که پسوند ِ ( بین المللی) به اسمش چسبانده اند باعث افسوس است . فرودگاهی که در مقابل ِ همان سن و سال ِ مهرآباد و افتتاحش ، هیچ نیست نه از نظر زیبایی نه از نظر ِ معماری نه از نظر عظمت ، نه از نظر جهانی بودن . مردمان ِ فرودگاه بین المللی که در صندلی هایشان خمیازه کشان با لباس های  خاکستری ، سبز لجنی یا سورمه ای ، بی هیچ لبخندی خمیازه کشان نشسته اند و از جواب دادن هم در میروند و اخم همیشگی از صورتشان محو نمیشود . آدم هایی که منتظرند تا مسافرین خارج از کشور را دستگیر کنند و فقط سگ و گُرز آهنین شش پره ندارند تا خوش آمد بگویند . برای مثال شما میتوانید به اطلاعات ِ این فرودگاه زنگ بزنید و مثلا بخواهید تا شما را به بانک ِ فرودگاه متصل کند یا از آن ها سئوالی بکنید تا با کوبیدن گوشی که یک جور درگوشی هم میتواند باشد ، را تجربه کنید . یا اینکه با تاکسی ها ی رو به روی در های شیشه ای فرودگاه کمی به درد و دل بنشینید تا از کل گلایه هایشان آگاه شوید . خیلی غم انگیز است دیدن عکس ِ پایین برای اینکه بفهمی در چه عظمتی در حجم ِ بین المللی بوده ای !

 

وقتی که میس شانزه لیزه چمدان ِ فیروزه ای اش را به دست ِ دوستان ِ ساکت و نگاه های سردشان سپرد ، برای خودش یک نسکافه سفارش داد و کیک ، بلکه از صبحانه ی هواپیمایی در برود و گشنگی نکشد . صبحانه هایی که هنوز شبیه سی سال پیش هستند و توی بسته های یک بار مصرف با هیچ ذوقی روی میز مسافر کوبیده میشوند . مهماندارهایی که ریمل از سر و روی بی روحشان میریزد و مهماندارهایی که با آن لباس های غیر ایرانی و بی اصالت در راهروی باریک هواپیما رژه میروند و حواسشان به خودشان است تا به مسافر ها و گه گاه داد هم میزنند . کیک که از گلوی میس پایین میرود خشکی روی صورتش مثل ِ کویر ترک برمیدارد ، مثل ِ قلبش که شکسته و میخواهد با هر سفری درمانش کند . به اتاق سیگار میرود . اتاق ِ سیگار فرودگاه ِ بین المللی ، شبیه بارهای درجه ی سه ی یک کشور درجه چهار است . سقف ِ کوتاه و هواکش های ضعیف و مردهایی هیز . برعکس ِ اتاق ِ سیگار فرودگاه ِ دهلی که دیوارهای چند جداره ی شیشه ای اش و سقف ِ بلندش و سنگ های زیر پایت تو را و دود و دمت را میخواهد در آنجا نگه دارد و حس امنیت به تو میدهد . بله . دل به دریا میزند میس شانزه لیزه و وارد ِ اتاق سیگاری میشود که سقف ِ کوتاهی دارد و دیوارهای کاشی قرمزش چرک و کثیف است و صندلی هایش سر جایش نیست . با  دو دختر هم سن و سالِ خودش رو به رو میشود . نشسته اند روی صندلی و سیگار را میجوند . همه نگاهشان میکنند . هیچ امنیتی نیست شاید سیگار کشیدن توی توالت بهتر باشد . با آن چاه های عمیق و طراحی بینظیری که بیشتر برای مردمان غار نشین مناسب است تا انسان های امروزی . هیچ موسیقی بین المللی در این فرودگاه ِ بی روح بین المللی شنیده نمیشود . تنها صدای مجری شبکه ی خبر است و بس . وارد هواپیما که میشود از این که از این خاک ِ خاکستری نفرین شده ی خشک میگریزی خوشحالی . از این که چند روز شاید مجبور شوی به بیکاری ات فکر نکنی . از اینکه قرص های آرام بخشت را شاید که نخوری . از اینکه شاید هوای سرزمین دیگر لای منافذ ِ پوست تن تو بلغزد و تنت را تازه تر کند . خوشحال و شادی . میس شانزه لیزه وقتی وارد فرودگاه تفلیس میشود . جلوی دوربین چک پاسپورت ، با موهای ریز ریز بافته اش لبخندی میزند و زخمش را روی صورتش به کسی که نمیداند ممکن هست که باشد نشان میدهد . شاید این زخم را هر کس ببیند تب بکند یا که دلش شعله بکشد . میس لای موهایش باد را حس میکند و مه را و هوایی را که از کوهای قفقاز فر میخورد . . .به ابرهای بالا سرش نگاه میکند . ابرهای پر بار ِ مهربانی که به او خوش آمد میگویند و مردمی که در گرجستان ، مثل قبل ، هنوز لبخند به لب دارند و هنوز دوست دارند که انسان باشند و در تکنولوژی به آدم آهنی تبدیل نشدند . 

 

خیابانی که عدالت ، شادی ، هنر ، عشق در آن حاکم است . جایی که کلیسا و مسجد و کنیسه و آتشکده در یک جا جمعند . مهم نیست که تو چه کسی باشی . مهم قلب ِ آدم هاست . مهم این است که در کوچه پس کوچه های سنگ فرش آنجا میتوانی شراب یا آبجو بخوری و لی مست نشوی چون مست ِ هوا شده ای . این مست کننده است . مهم این است که مردمی را میبینی که وقتی با آنها فرانسه یا انگلیسی یا پارسی حرف میزنی و نمیفهمند باز با ا تو دیالوگ برقرار میکنند . آنها با نگاهشان و با قلبشان با تو حرف میزنند . اشاره میکنند . پیرزنی که دم ِ خانه ی جنگ زده ای نشسته و روسری سرش کرده و مداد چشم را چند بار دور چشمش پرگار زده است و لباسهایش پاره است تو را دوست دارد بی اینکه بداند کیستی برایت از گربه هایش حرف میزند . پیرزنی که خانه ی جنگ زده اش را برای سگ و گربه های ولگرد توی خیابان اقامتگاه کرده و با گربه هایش دوست است و نازشان میکند . بویشان میکند . اگر سکه ای ناچیز کف دستش بگذاری چشمانش برق میزند . 

میس شانزه لیزه دوست دارد سنگ های زمین را بکند . غم هایش را توی آن بکارد یا اینکه از یک جایی از روحش غصه ها و طالعش را بریزد بیرون و آتش بزند . وقتی توی کیف دستی ات پول و توی اتوبوس خوابت میبرد دزدی نیست که به آن دست بزند یا به تو . وقتی نصف شب بیرون میروی و دوست نداری خانه ای داشته باشی یک امنیت عجیبی را حس میکنی که فقط از آن ِتفلیس است . هیچ کس در آنجا مریض نمیشود . هیچ کس نمیمیرد . هیچ کس به دنیا نمی اید آدم ها مثل کارتون تکرار میشوند . همه سر جایشان در نارین قلعه هستند . همه همان جا باقی مانده اند اما این تویی که از سرزمین خاکستری بیرون زده ای از میان مردمک و نگاه و حافظه ات میبینی که چقدر با آنها فرق داری . چقدر عوض شده ای . همه چیز سر جای خودش است . همه چیز ساده است . وقتی که باید برگردی به سرزمین خاکستری . . . دلت میگیرد . دلت جوش میزند . مرهمی نیست . ناچاری . توی هوا نمیشود خود را پرت کرد پایین . هواپیما به اندازه ی کافی توی چاله می افتد . وارد فرودگاهی که بین المللی است میشوی . باز موسیقی ملایم بین المللیی نیست . شبیه بیمارستان است . نور نیست . رنگ نیست . با لباس نظامی و نه لباس این کار همه میخواهند مچ بگیرند . چمدان زنی که شاید واقعا برای هشت خواهرش عطر آورده را میریزند زمین . قفل چمدان ها میشکند . شاید که نوشیدنی الکلی آورده باشی . مبادا که شاد شوی . شادی به این آسانی حرام است . ناگهان میس با صورتی عرق کرده از خواب بیدار میشود . خوشحال است که در هیچ کجای این خواب نیست . نه شهر خاکستری نه در تفلیس . جزیره در کهکشان با درختهای تنومندش و اسکله ی بینظیرش و مردمان فانتزی اش بهترین شهر دنیا هستند . باید اتاق سیگار را نقاشی کند . شاید هیچ کس حدس نزند که چیزی که در خواب دیده وجود خارجی داشته باشد . 


 
comment نظرات ()
 
 
ای بیهوشی، جاودانه باش !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸
 

آمبیانس ((( اینجا )))

آمبیانس رو گوش کنید . 

 

ای استخوان ها که زیر سنگ لحدید و زیر لگدید و زیر برف سردید و توی آفتاب تف دیده و گرمید و توی آن خاک و خل تنگید ، ای استخوان های بابابزرگم ، هیچ وقت تو را نفهمیدم ... عکس هایت را زیر و رو کردم ... استخوانهایت پشت گوشت ها بود و وقتی توی دریا بودی ... به زودی ، همین روزها خواهم مرد ، از بطن تاریکی وارد خواهم شد به روشنایی جایی که تو هستی ، میشود لطفا با هم یک دست تخته یا رامی بزنیم و مرا ببری با سگت بازی کنیم و سکوت کنی ... میشود من را نگاه کنی ، تو ، با آن تیله ی چشم هایت که رنگ به رنگ میشد ، سبز و طوسی و آبی با پلیور هایت ، نگاه کنی ، من را ... میشود ؟ ببینی ام که چقدر ، شده ام بزرگ ؟ با هم سیگاری بکشیم ؟ دستم را میگیری و می بری ام آن دنیا ؟ که بیهوشی ام را به هوش نبینم ، با تو بمانم ، توی همان پارک بزرگ ته کوچه  . . . باغ کرج ، بابابزرگ میشود ببری من را . . . عکس تو توی کیف پولم همیشه جای هر مردی ، پسری و یاری بود . . . پس چرا تا وقتی که بودی نگفتم ؟! . . . ای استخوان های به جا مانده و ای گوشت های تجزیه شده ی تو ... ای مکان تاریک ، قبر بابابزرگ ... آن زیر آنتن میدهد ؟ صداها را میشد کاش شنید . تو صبور بودی و ساکت ... تنها کسی که فهمید من چقدر دیده شدن را دوست دارم ... فهمیدی ، تو ... بازویت را به دستانم میدادی ، مواج مطوسی موهایت ، بلندای قدت ... جا میدادی ام کنار بزرگان قوم یاجوج ماجوجمان ... نمیگفتی برو ... تازه ... زمانی که ده سال پیش بود و من جوان تر بودم ... افتخارم کنار دست تو خاج ها و بی بی ها را رج زدن بود و تقلب یاد گرفتن را ... تو که در تخته بازی شش انگشتی بودی ... چقدر دلتنگ تو ام ! میدانی تو ؟ ای استخوان های دوست داشتنی . . . میشود در بیهوشی غریب الوقوع قریبم روحم را چنگ زنید و اسیر برزخی که هیچ زنده ای را نبینم . نه هرگز و . . . ای استخوان ها ی دوست داشتنی ، آخرین قاشق غذایت را که دادم و خوردی و دوست نداشتی از نگاهم عصبانیت را خواندی ؟ ازم دلگیری ؟ عصبانیتم برای این بود که توی آن پوره ی بی مزه (نمک) نریخته بودند . . . قوم و خویش توی اتاقت با زور آب لیمو رویش میریختند تا تو قورتش بدهی و من میخواستم نمک بدهم بخوری ... سیگاری روشن کنم ...بکشی ... میدانستم میروی ... هرچند باورم نمیشد ... آه چقدر تو دور شده ای و فقط این بیهوشی است که باید من را به تو نزدیک کند . چقدر دوستت دارم و دلتنگتم بابابزرگم . . . چقدر حرف دارم ! . . . نمیخواهم از تو فرشته ی نجات بسازم . . . تو خود، میدانستی از این قضیه بوی (خون ) می آید ... تو تنها کسی بودی که فهمیدی ... وقتی ده ساله بودم ... آه ای آه های سوزان تو ، منهدم کننده ی بمب شادی مجلس ها ... دوستت دارم ... میشود در این بیهوشی با لباس عروس بیایم پیش تو ، عجالتا داماد را رو زمین رها کنیم ، داماد ی نیست هم سر و هم تای من چه کنم ولی تو خوب میدانی لباس عروس را چقدر دوست دارم ... میشود تو هم بیایی توی آن پارک همیشگی ... میگویند این دو روز هوا برفی خواهد شد ... میدانی که پارک پر از مه میشود... باتلاقی از مه در شهرک غرب ... میشود در انجا به من بگویی (- - - - - ) و درآغوشم بگیری، سخت ؟ و بگذاری همان طور خوشحال باشیم . . . نمیخواهم چاپ رمانم را ببینم و نیز کتابی را که زحمتش را برای موسیقی این کشور کشیده ام و خانه ی موسیقی و الباقی سنگ انداخته اند و تو میدانی که من اگر مرده باشم بیرون می آیم تا آن را به چاپ برسانم ... میشود در سمفونی و اپرای مرگمان بمانیم ... و پیاده برویم ... قصه ی سومین پسر پادشاه را که هیچ وقت تمام نکردی بخوانی و من بخوابم ... میشود نخوابی زودتر از من ؟ تو میدانی که پس هر خنده ی من چیست . . .  این جنگ نابرابر زندگی و من را ببین ... میبینی ... به سراغم بیا و این بی هوشی را به هوش مکن ... میشود برویم هرکجا که میخواهیم ... دندانهای مصنوعی ات را در میاوری و زودی تو میگذاری تا دوباره بخندم ؟ ... ده سال گذشت و من هنوز روی آن را ندارم که بپرسم دندان های تو کجاست ... تو میدانی که من پای بند هیچ چیز نشدم ... رها تر از ان نوه ای که گمان میکردی از آب در امدم ... میدانستی من اینم ... همیشه فکر قفل پشت در اتاقم بودی ... ای تو برای زنگ تفریح من و از توی لاکم در امدن سربالایی را پیاده می آمدی تا خانه مان ، در میزدی ...راهرو را تو می آمدی و به اتاق اشرافی من میرسیدی... تو ، ای که همیشه در میزدی تا بیایم بیرون و با هم چای بخوریم ... نمیگفتی چرا می آیی ، بعد که رفتی ... گفتند همه ی فکر و ذکر تو این بوده که من خودم را توی اتاق نگاه میدارم و محافظت میکنم ... من را ببخش که آن قاشق پوره ی بد مزه را به زور توی دهان تو گذاشتم ... و ببخش که خاکسپاری ات نیامدم ... تا ده روز نمیدانستم تو مرده ای . تمام . باور نداشتم . تو میدانی . من . . . نمیخواستم باور کنم . . . میشود این بیهوشی طولانی ما را به هم برساند و تو مرا به یک رستوران ببری تا با هم پوره بخوریم . سیگار بکشیم ؟ میشود ببخشی من را برای آن آخرین قاشق ... ای استخوان های دوست داشتنی . . . کاش میشد همه ی بستنی های اکبرمشتی را برایت بیاورم . . . در این بی هوشی پنج ساعته ی سخت .... بابابزرگ بیا و 5 ساعت را 5 هزار ساله کن . . . دوست ندارم برگردم . این جا کسی منتظر من نیست . . . متعلق به این دنیا نیستم . تو میدانی . . . ابرها . . . تو خوب میدانی حرفه شان چیست :دروغ پرداز . . . اه خسته ام . . . . بابابزرگ کاش میشد به من بگویی همه چیز را میدانی تا همه چیزش را بگویم . . . میشود ریشه هایم را از خاک زمین در بیاوری ؟ ؟ ؟ آی ای دو روز بعد _ من . تمامم کن . 

این جا خیابانی است ... اینجا تفلیس است ... اینجا محلی است امن ... این جا با بطری - بارش- ( برعکسش کن ) و دوربین عکاسی ، شب تا 4 و 5 صبح راه میرفتم و باد موها ی قرمزم را تکان میداد ... تنها بودم ... این جا ...شبیه فیلم های کاستاریکا بود ... پشت پنجره ای پیانو یی را دیدم که مردی چه خوب شوپن مینواخت ... و هیچ وقت ندید که من پشت پنجره اش هستم ... این جا ... کوچه ای است که میس شانزه لیزه در آن تنهایی اش را قسمت کرده . این جا تفلیس است . گرجستان . 

میس شانزه لیزه ، در حالی که توی کشتی دزدان دریایی کارائیب بود و الکساندر قهوه میاورد و میبرد داشت با آقای نقشه ی گنج حرف میزد ... مرغ های دریایی سر و صدایشان زیاد بود و نمیگذاشت میس درست و حسابی بشنود که موسیو نقشه چه میگوید ! ... فانوس دریایی پشت سر موسیو نقشه برق میزد و میس گمان میکرد هر لحظه ممکن است بیفتد روی سر آقای نقشه . نقشه،راه حل های بیشماری برای رفتن به گرجستان و سفر و اقامت پیشنهاد میکرد . . . گوشواره های میس که از تعجب از جا در آمده بودند و توی جیب های نقشه جان رفته بودند به میس چشمک میزدند که پیشنهاد را قبول کن . آه .... آقای نقشه ( این ) است . 

پیشنهادهاش هم 

( ایناها) ، کلمه ی رمز ( جزیره در کهکشان ) است . معرف کننده : میس شانزه لیزه ... دیگر به چیزهای کمی نیاز دارید تا به برزخی واقعی اما چونان بهشت بروید . . . اگر کنار رودخانه ی دلربای تفلیس دختری با لباس عروس و پیر مردی را دیدید ... منم ... و بابابزرگ ... شک نکنید . 

 ضمن اینکه این تور رو به شما معرفی میکنم . ( امتحان اش کردم :) ( این جا)


 
comment نظرات ()