جزیره در کهکشان

 
جانی فانی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱۱
 

روده های چاک چاک ، از رگ و پِی هنوز زنده تان چه باک ! بُر شده از خنده ، ریش ریش ِ حدیث هزل که شَوَد تب بُر ِ هر علت . جنازه تان هم شهادت به زندگانی میدهد از چاک چاک ِ هر خنده و خواب های از این دنده به آن دنده . . . میگذارمتان در نرم ِ خاک ِ حسود . با ده انگشتم میشوم شن کش و پارو میکنم تربت ِ هر چه کِشت . ای روده های قربانی اینک چون دانه های اناری که در دل ِ سرخ ِ پوسته اش ترکیدند و کسی ندید و نشنید قصه ی مرگ و میرشان ، شما را نیز به خاک میسپارم ای روده های چاک چاک ، ای شُش های پُر دود ! ای جرم بر تمام ِ اسفنجتان کرده رسوب با همین دستانم شما را به خاک میسپرم و تقدیستان میکنم . ای احشاء مقدس ، ای بهیمه ی زبان بسته ، ای ترس سکته زده بر همین روده بُری از خنده ، ای شُش های اسفنجی منجمد شده در ذبح ، ای رگ های سفت و یک دنده شما را به خاک میسپرم ، ای بهیمه ی جان بر کف و حلال برای من ِ پاک . . . آخ . . . تو جان بده تا من دور شوم از ملال و این جماعت ِ شغال . ای روده های چاک چاک بروید در دل ِ خاک .  من را دفن میکنم . بخشی از من را و سوگند به فرشتگان ِ هزار بال که آرام شده ام . میگویند تو در دل ِ تاریک و خاموش ِ خاک گرم میشوی و باز هم منهدم میشوی و بدین گونه سحر های پنهان ِ من با تو منهدم میشوند و من سبک میشوم ، سبک و سبکبال از نحسی به سعد و سعادت روان میشوم . پا میگذارم روی زمین ِ گل و لای ، روی زمین ِ گل و لای و چمن ، روی زمین ِ گل و لای و چمن و علف . . . روی زمین ِ خاکش حاصلخیز و پر دانه . میگذرم از میان ِ درختان ِ هزار شانه . از شاخه های سنگینشان میگذرم . از دل تاریک ِ شب . پا میگذارم روی پادری چوبی خانه که بوی چوب و هیزم میدهد و خون . بوبرداشته است در پادری مرگ . روده ها شده اند خاک اما این جا هنوز صدای شدم هلاک ، شدم هلاک . . . می آید . به روی خودم نمی آورم . میروم توی کلبه . لباس های گلی را که بر تنم آویزان شده اند میکنم و پرت میکنم توی شومینه ، که پر نور است و تنور ِ امن ِ خانه . لباس میسوزد و پودر میشود و مثل خاطرِ خارِی فراموش شده به خاطرات میپیوندد در گنجینه ی بی هوشی عامدانه . مینشینم به تماشای شعله ها . سر ِ گوسپند ، نگاهم میکند . با میخی به بزرگی یک عصا ، به دیوار ِ کلبه نصبش کرده ام . من این همه را کرده ام که تسلیم و کت بسته ، سجده بر درگاه پروردگار باری تعالی کرده و خواهان ِ شفاعت شدم . این من برای بخشیدن ِ گناهان ، گوسپندی را که شب ها نرم ِ پشمینه ی تنش را میکردم شانه خود به بارگاه ِ مقدس ِ ذبح بردم و گلوش را با چاقو بریدم . شنیدم که گفت هلاک شدم هلاک اما در غوطه شدن در بندگی نیست چاره ای . قربانی ضروری است . تنش را آویزان کردم و با تیزی  ساطور ، لایه لایه اش کردم . عصب ها و رگ ها و سلول های قرمزش را میدیدم که هنوز رویشان قطره های اشک ِ خون جا مانده  و  چربی ها با رویی پُر سفت شده ، گوله شده خودشان را که رنگ از رخشان پرده گوشه ی گوشت نگه داشته اند . گوشت ها را روی میز چوبی انداختم ، با گوشت کوبی محکم بهشان عطر ِ ریحان و جعفری آمیختم به شیوه ی کوفتن . روی سلول هایی که هنوز کاملا نداده بودند جان . سیخ ها راآوردم و با تیزی حساس و برانشان به قلب ِ گوشتها حمله کردم و آنها را به سیخ کشیدم . روی آتش نگه داشتم تا کباب شوند . همه ی سلول های خونین و قرمزی که پر از عصب و رگ و ریشه و سلول های زنده بودند را کشیدم به نیش . سلول های گوسپند زبان بسته ای که همدمم بود و شده بود قربانی من . بعد از اینکه کبابش کردم لای دندان های تیزم تکه تکه شان کردم . همچنان میگفتند شدم هلاک ! اما من جویدم و خوردمشان . . . از آن روز ِ قربانی که سر گوسپند ِ همدمم را بالا سر ِ آتشکده ی خانه به میخ کشیدم و دل و روده به خاک سپردم و روان از قل و زنجیر به در آوردم تا به امروز میگذرد زمان . به آنی میشود فردا و دیروز ها پایدارترند . امروز یک سال است که گوشت نخورده ام . ( شدم هلاک ) دعوت ِ تنی بود که نمیخواست جهان را ترک کند و من به خواست ِ خود و از برای خودشیرینی ام نزد پروردگار نشستم به نظاره ی خونی که فواره میزد از گلوگاه آن بیچاره . آه ای روده های راست ِ گوسفند چقدر با هم خاطره داشتیم روی همین بند . روی همین تخت . روی همین میز و چوب و خانه . . . با هر صدای تو من گرگ میشدم و تو میترسیدی و بع بع کنان میخندیدی و با چشمان سیاه زاغالی رنگت نگاهم میکردی و تو امروز مدت هاست از من و از روده هایم بیرون آمده ای و رفته ای توی کود زمین و در هوا مانده ای و نیست شده ای . تنها یادگار از تو زنگوله ای است که مرا امید بود . امروز یک سال است که گوشت نخورده ام و دست به شکمم میگیرم و مثل تو علف و گیاه میخورم به خیالم که نه حس دارند و نه شعور و نه رگ . . . سر ِ هر کرفس و کاهو را با کارد تیز میبرم . جانشان را میگیرم . سبزینه ی عرق کرده ی گوشت ِ کدو را میبینم که ور می آید و شبنم میشود به جانش و من میخندم . خون ِ سبز رنگش را میبینم و فکر میکنم جان ِ این کاهو و خیار و کرفس کمتر از گوسفندِ همدمم است . میخورمش . میخورمشان . همه ی علف ها و سبز ها را همه ی خیارها و کدو ها را همه ی بروکلی ها و کاهو ها را و رگ های سفید و سبزشان را با بی میلی به معده میفرستم . یادم هست گیاهی را میخوردم که برای دفاع از خودش یک گاز سمی پخش میکرد و گیاهی که گوشت خوار بود و دستم را زخم میکرد . ای روده های برگ های سبز من شما را با همه ی سم هایتان قورت میدهم و یک گیاه خوار میشوم . امیدم این است که فواره ی خونی ریخته نشده و هلاک شدمی من نشنیده ام . ای هویج های نارنجی زیبا ! سپاس خدای را که شما را میان دندان هایم میجوم و گمان میکنم که تن ِ شما ساختگی است و بی گوشت است . . . و ریشه تان با رگ های گوسفندم فرق دارد و خوردن ِ شما زنده های دوست داشتنی بر من آسان تر است . حال اینکه من بارها دیده ام که روی برگردانده اید از من و به آفتاب نگاه کرده اید . پلاسیده اید و ریخته اید . که شما هم مثل گوسفندم که پشمش میریخت جان دارید . از آن روز که ریشه ی گرفس کنده نشد و صدایش را شنیدم که چون صدای گوسفندم بود و گفت هلاک شدم تا به امروز هیچ نخورده ام جز گِل . من یک تندیسم . دو چشمانم را سوراخ کرده اند . جماعتی که از جنگل میگذرند و گل های ختمی را میکنند و قاصدک های خوش خبر را وحشیانه میخورند ، از توی چشمانم صدقه می اندازند داخل کوزه ی تنم . از من به عنوان یک گیاهخوار یاد میشود که گوسفندش را قربانی هوس خویش کرد و هویج ها را شهید کرد تا فقط شُش های خودش کار کند و راه برود و نمیرد و مرگ هیچ موجودی برایش اهمیتی نداشت . از من اینگونه یاد میشود . گاهی به پایم نذر و پارچه میبندند و توی بازویم حلقه های طلا می اندازند . من را سر ِ خانه ام گذاشته اند . مثل سر گوسفندم که با میخ بزرگ به بالای شومینه کوبیدمش . من را نصب العینی کرده اند که خوب شوم مایه ی عبرت . 

اندر حکایت و تعلیق میان ِ گیاهخواری ، گوشت خواری ، خام خواری ، وگان شدن و هوازی بودن . میس شانزه لیزه ای شدم که تندیسم را در جنگلی بالای یک کلبه ی شنی وصل و پینه کردند و دو نردبان به تنم وصل شده  تابه زیارتم بیایند . حالا مه همه جا را گرفته و من از این بالا به دارکوبی که به تنه ی درخت میزند کوبه ی تیزش را نگاه میکنم از حدقه های خالی ام . به نوک تیزی که به گوشت ِ درخت رحم نمیکند و نمیدانم از جانش چه میخواهد . من همه ی صدا ها را میشنوم . من از مه و هوا و رعد میترسم زیرا که جانی فانی در همه شان خوب میطپد !

چگونه میشود این قدر نسکافه خورد وقتی که شکر پودر استخوان است و استخوان ها جان و تاریخ در سلول هایشان باقی است ؟ چگونه میشود به حیوانی دست نوازش کشید و قربانی ش کرد و بعد با وعده ی هزار هزار امید کله پاچه اش را خورد و آن  نشد ؟ چگونه میشود سوسیس و کالباس را در پیتزاهای خوش رنگ ایتالیایی دید و میان پنیر به نیش کشید در حالی که جز مشتی دل و روده نیستند که تویشان هزار کِرم لانه کرده است ؟ چگونه میشود ماست خورد وقتی که شیرش را به زور از گاو گوسفند گرفته اند ؟ و این به سرسختی ، بند دل حیوان را پاره میکند و زهره میبازد بی زبان . چگونه میشود کاهو خورد با سکنجبین بی آنکه صدای مردن ِ لحظه به لحظه ی خون های سبزش را که چون آبی گوارا در گلو جاری میشود نشنید ؟ چگونه میشود این قدر از چاه ِ معده انتظار داشت که بخواهد مزه کند ؟ مزه ها را دوست داشته باشد . . . . . دوست داشتنش مهری از سرِ خشمی باشد بر یک بی گناه و لذتش را برد ؟


 
comment نظرات ()