جزیره در کهکشان

 
ابن الوقت را یوسف انصاری ننوشته است !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٥
 

 

 

 

توی این دوره زمونه ی دغل و افاده ها   طبق طبق ، توی این دور زمونه ی سگ مصب که هنرمندجماعتمون اخلاقشون شده دنگی زدن توی صورت دیگری برای اداهای هنری ، یک هو کتاب ِ- ابن الوقت - رو دست میگیری بخونی ، شایدم نه این ابن الوقت ِ که تو رو دست انداخته و داره میخونتت . نمیدونی بخندی یا گریه کنی . برای کتاب خون جماعت که جلوتر از نوک دماغشون و زیر سیگاریشون هیچ چیزی رو نمیبینن جز خودشون توی آیینه ، گاهی سخته که قوه ی ادراک رو جمع کنن و نیرو رو بندازن توی دستشون و یه کف مرتب برای یوسف انصاریشون بزنن برای شاهکاری که بعد از سالها از لابه لای کتاب های آقایان ِ نویسنده و خانوم های نویسنده عبور کرده و خودش رو انداخته توی پیشخوان ِ کتابفروشی ها . روده درازی نکنم . وقتی ابن الوقت دستم رسید که آقای بوکوفسکی با هالیوود داشت منو اغوا میکرد تا بقیه ی جاده اش رو تا ته با لیوان های الکلی شگفت انگیزش برم . . . اونم با سرعت کم ، آسته آسته و خمیازه کشون . همین که کتاب دستم رسید ، زیر نور کم فروغ توی تاکسی چند خطش رو خوندم و میدونستم از اون کتابهاییه که یا باید زیرآبش رو این جا بزنم یا باید پرچم افتخارش را بالا ببرم . از اون کتاب هایی که با خودت ببری توی این اتاق و اون اتاق و توی دستشویی و هر جایی که میشه تنها بود . کم پیش میاد از این کتاب ها دست آدم برسه . اون قدیم مدیم ها کتاب های ممنوعه باهات این کار رو میکردن . حالا سالهاست ما از این حس و حال در اومدیم . مجبور شدم همه ی کارهام رو و خوندنی ها و نخوندنی هام رو ول کنم و بشینم پای این کتاب که داره  منو میخونه . این کتاب در پنج تکه نوشته شده . هنوز نمیدانم و نخواهم دانست اما فکر ِ من در تکه بودن ِ این 5 قسمت ، تکه تکه شدن و شرحه شرحه شدن و رنده شدن کتاب است . نه بخش شدن . کارش از بخش گذشته . پیش از کتاب با جملاتی که یک کم مغز ما را منور کند رو به رو میشویم . جملاتی از ادوارد گالیانو و یان کات ادگار آلن پو . . . تکه پاره ی اول در میدان ساعت میگذرد . حضور لک لک جا مانده و نحوه ی پرداخت به این لک لک جا مانده از کوچ پاییزی طوری است که گمان میکنی با یک تناسخ رو به رو هستی . هستی یا نه ؟ باید تا انتها خواند . در جملات ضد و نقیض شلاق میزند به زبانت . رویا/ کابوس . خواب/ واقعیت / برگشتن / برنگشتن./عقب/ جلو  آمدن / رفتن . . . جمله ها با ضد ِ تعریف خود شروع و تمام میشوند . البته این اتفاق تا انتهای رمان در زبان اثر تکرار نمیشود اما بخش اعظمی از جملات مهم کتاب آگاهانه با ضد خود پیش میرود . فکر میکنی که راوی خواب است گاهی فکر میکنی واقعیت پیش رویت است و پاراگراف قبلی خواب بوده . متوجه جریان سیال ذهن میشوی . دارد پیش میرود . ابرو بالا میاندازی و لب ورمیچینی که یعنی عمرا بتونی تا ته کتاب رو درست پیش بری آقای نویسنده و حالت رو میگیرم آخرش نمیشه که خوب تموم شه . همین جور پیش میروم . داستان را لو نمیدهم تا کسانی که هنوز کتاب را نخوانده اند کمر همت بسته بروند بخرند بخوانند تا لوطی خور نشود . شاید خیلی از هم نسلی های این میس شانزه لیزه بعد از خواندن کتاب ، اگر اهل اش باشند ، کیفور شوند . با روایت تر و تمیز راوی پیش میروی . از میدان ساعت میروی مسافرخانه ، میروی ، تیمچه ، رو به روی برادر ات میایستی ، از این زمان به آن زمان پیش میروی ، محصول یک ذهن سیال میشوی . راوی شک دارد . گمان میکند هر کسی را جایی دیده است . آمده تا خداحافظی کند و برای همیشه برود . با آهو . آهو کیست و چیست را خودتان بخوانید . فکر میکند خیلی ها را جایی دیده . بوی سوخته ی لباس هایش را توی تاکسی میشنوی . قصه گم و گورت میکند اصلا یادت میرود که چرا این لباس ها بو ی سوختگی میداده . درقسمت های بعد داستان به این سوختن رسیدگی میشود . یک جور خوبی . راوی احتمالا مردی است نویسنده ، لاغر اندام ، درون گرا ، کم حرف ، عمیق ، ساکت ، دقیق که میخواهد یک چیزهایی از گذشته را دوباره ببیند اما شک میکند که این کار درست است با نه .با آدم ها و زمان که رو به رو میشویم خودمان میتوانیم قضاوت کنیم . فضای داستان خاکستری است . شهر و مترو و همه ی آهنی شدن زندگی امروزه به دهان بزرگی که انسان ها را میبلعد تشبیه شده است . همه ی مکان های قصه به مرور و مثل همین روزهای خودمان دارد خراب میشود ، گود برداری میشود ، خاطره ها ویرن میشود . یک اصالتی دارد از بین میرود . یک صمیمیتی دارد رنگ میبازد . در نظر اول قصه گیج میزند ، با تغییر زمان و مکان ، داستان هم تغییر میکند . از هر حالی به گذشته و آینده میرود . مثل قسمت هایی از پازل میماند . بی اینکه بخواهی زحمت بکشی به هم وصل میشود . از بس روایت و پرداخت قصه استادانه است نباید زحمت ِ حل و فصل  اش را به خود بدهی . راوی رو به روی دکان ِ بردارش ایستاده ، این ابتدای داستان است . آیا روای لک لک شده است ؟ راوی کیست ؟ بازمانده ای از بوف کور صادق هدایت است ؟ زنان رمان زنانی هستند اثیری . آدم ها یا شخصیت های فرعی داستان مثل وهم ظاهر میشوند و در یک تاریکی فرو میروند . این راوی برادری دارد ، آرش اسمش است ، برادر کر و لال دیگری دارد که بابک نام دارد . این بابک حادثه آفرینی میکند . خواهری دارد که حضورش در قصه کم رنگ است . مادری دارد مثل همه و پدری دارد مثل همه که نقش اصلی ندارند . راوی خودش است و سایه ، خودش است و صدای درون اش . خودش است و خیال هایی که سراغش میایند . ادامه میدهیم خیال ها را میبینیم واقعی هستند . تا می آییم قضاوت کنیم از این ناخود آگاه به آگاهی دیگری در دنیای دیگر میرسیم . راستی ما خواب هستیم اگر پس وقتی خواب هستیم کجا هستیم و در خواب چه کسی سکان زندگی ما را گرفته است . قصه های فرعی رمان جذابند . پسری که در ساعت زندگی میکند . دختری که عاشقِ آیدن است و ارتباط اش با راوی در همان یک صفحه هم طنز است هم آخر غم است و نهایت انتظار است هم وقتی محو میشود یادش در یاد می ماند . مردی که کنار یکی از زن های قصه کنار استخر میاید و میرود و توی تاریکی محو میشود . مثل ِ اینکه وجدان خود راوی باشد . داستان که پیش میرود کسانی ظاهر میشوند که این بار آنها گمان میکنند راوی را یک جایی دیده اند . این بار آنها شک میکنند . پیرزنی که در قصه حضور دارد . پیری و تنهاییش . . . گوشه نشینی وانزوا و دل نکندن اش از دنیا . . . بوی مرگش را میشنویم اما او دودستی به خانه اش به خاطراتش چسبیده . اتاق بالایی اش را اجاره داده به راوی . راوی نمیداند شمع هایی که روشن کرده بوده سبب آتش سوزی خانه میشود یا اینکه بالاخره سیم ها اتصالی کرده اند . . . شک میکند . باز هم نمیدانیم کدام است . این بوی سوخته ی لباس ها که ابندا میخوانیم از همان زمانی میاید که راوی پتو به سر میرود تا کتاب ها و نوشته هایش را از آتش نجات دهد . این جا یاد هدایت و سوزاندن قصه ی آخرش می افتم . راوی قرار گذاشته تا تنها باشد و با زنش ای میل بازی در تماس باشند . انها برای هم یک جوری هستند که حس مالکیت ندارند . بیشتر این اتفاق از طرف راوی حاکم است . زن بالاخره حرف هایش را ته ای میل اش میزند و نصیحت هایش را میکند اما مزاحمتی ندارد مثل زن های امروزی نیست . راوی آدم های اطرافش را میبیند . انها او را بیشتر میبینند . در تبریز است . کتابی گرفته دستش میرود و روی نیکتی در پارک مینشیند . پیرمردژنده ای کنارش مینشیند که گدا هم نیست . صدای ساندویچ خوردنش و بادگلویش اعصاب راوی را به هم میریزد . پیرمرد میخندد . یاد پیرمرد خنزرپنزری می افتم . حضور کم و کوتاهی دارد اما باقی میماند در یاد . زنی که رو به روی اتاق ِ راوی است هم همین طور . کسی که با طوبا حرف میزند . طوبا کیست ؟ شاید خود راوی است . مشخص نمیشود . بعدا میتوانیم آن ها را همه چیز فرض بگیریم . زنی رو به روی پنجره ی اتاق راوی رخت می اندازند به بند . به بند میکشد لباس ها را . راوی فکر میکند که زن عمدا این کار را میکند . البته این روند فکر کرد ِ راوی نرم نرم و آهسته است . از ابتدا که از روزنه ی کوچک کنج شیشه زن را میپاید این را حدس نمیزند . شبیه راوی بوف کور که از گوشه ای بیرون شهر و سیزده به در را دید میزند میماند . تکه تکه های داستان را میخوانیم . در رمان نویسنده برای ما به عنوان مخاطب نامه مینویسد که او مرده است . مرگ نویسنده . حیوانی توی قصه میرود و توی تاریکی گم میشود . مردعلی جان ِ زنده میمیرد اما همین دیروز سر و مر  و گنده زنده بوده . . .. راوی از همه ی این اتفاقات آگاهی دارد . می افتد توی دام ِ مرد قهوه خانه ای . به زور راوی را میبرد به خانه اش . مدام میگوید که زنش اش از دیدن او خوشحال میشود . بخش اروتیک به شدت شگفت انگیز رمان ماجرایی است که در همین خانه که بالای سقفش اش سگ راه میرود می افتد . شاید سگ ولگرد است . پرسه میزند . مثل خیال . راوی را با سه دختر خوشگل و خندان و سرخوش تنها میگذارند و میروند . بیدار میشود میبیند لخت است . لباس هایش را برده اند و شسته اند . کی ؟ چطور دختر ها وارد اتاق شده اند ؟ همه ی این اتفاقات بخش کوچیک داستان بلند ابن الوقت است . زمانی که برگشته به شهر خودش . . . نمیرود به شهر به روستای نزدیکش میرود که پیش تر رفته بود . همه را میشناسد . انگار قهوه خانه چی میخواهد دخترهایش عمدا با راوی تنها بمانند . دختر قهوه خانه چی در سئوال او در مورد ماغ کشیدن گاو حرف هایی میزند که میشود تحلیل اروتیک از ان ارائه داد . دوشیدن شیر گاو و چگونگی برخورد با این کم خودش خیلی زیاد است . یوسف انصاری با کم گویی و ایجاز در کمال دقت همه ی تصاویر را به ما نشان میدهد . از پشت کلمه ها نماد ها و نشانه ها عور نمایان میشوند . انتهای رمان راوی بازگشته و میخواهد برخلاف فکرهای همیشگی اش عمل کند . برود پیش برادرش . باید کتاب خوانده شود تا ببینیم چه پیش می آید . یک ساختار دایره ای که آگاهانه . ما را و خود راوی را دور میزند و به نقطه ی اول میرسد . در این رمان اشکالاتی دیده میشود که میشود به ان اشاره نکرد . اما بد نبود اگر در مورد کتاب دده قورقود پانویسی داده میشد . یا جملات کوتاه ترکی پانویس میشد . شاید هم کلماتی که انگلیسی است به زبان اش نوشته میشد مثل ویندوز و وورد و اینها . . . 

 

 

 

 

در انتها ی نوشته ی گم و کوچک ام در مورد ابن الوقت که گمان میکنم یا در او جن حلول کرده و یا جدای از فرزند زمان بودن و به گذشته و ۀینده شیرجه زننده یک نویسنده ی تماشاگر اگاه پشتش ایستاده است . پشت جلد کتاب را مینویسم . یقین میدانم این رمانی است که نه تنها ترجمه خواهد شد . بلکه شاید یک روزی فیلمی هم از ان ساخته شد . . . این فضا من را به پدروپارامو برد . به بوف کور و عزاداران بیل برد . گاهی یاد یک چیزهایی از نوشته های خودم افتادم و فکر میکنم هر کسی این رمان را بخواند یاد یک چیزهایی می افتد از خودش که گم کرده و توی دلش بوده و هرگز ننوشه . 

( نمیشود در زمان جلو رفت و دید آینده ای هست یا نه و اگر هست آینده چه بلایی قرار است سر آدم بیاورد . میشود عقب تر رفت ، برگشت به گذشته و انقدر توی هزارتوهاش چرخید که ته همه چیز را در اورد ، آن هم برای آدمی که گذشته را انداخته روی دوش و هر جا که میرود  آن را هم با خود می برد . شاید برای همین آدمی مثل من نمیتوانست و نمیتواند با گذشته ای روی دوش برود به آینده  ، آن هم آینده ای که مشخص نیست چه بلایی قرار است سرش بیاورد . حتا نمیشود ماند توی حال ، حالا را میگویم ، همین دم و بازدمی که می آید و میرود ، به همین راحتی ، یکی متعلق به گذشته و دومی آینده ای که خیلی زود به گذشته بدل شده . سنگینی گذشته و ترس از آینده ای نامعلوم ، هر دو سالهاست معنای زمان حال را دگرگون کرده اند . )

تبریک میس شانزه لیزه ای خودم را به یوسف انصاری و قلمش در همین نوشته به صورت کوتاه و مختصر میچسبانم که یادگاری بماند . باعث افتخار هست که هنوز کسانی توی دنیا زندگی میکنند که تن به حاشیه و دور همی و افاده و ساده اندیشی نداده اند . شاید این رمان یک دزدی از یک کتابخانه ی خیلی باشکوه باشد یا یک دزدی هم نباشد یک احضار ارواح باشد . شاید این رمان را خوان رولفو در احضار اروحی که توسط یوسف انصاری شده ، گفته است . ، شاید هم نه یوسف انصاری در احضارارواحش صادق هدایت را وادار کرده تا نگفته هایش را بگوید . بله این درست است این . . . مگر میشود یک جوان هم نسل من بتواند به این پختگی بنویسد ؟ خیر این قصه را یوسف انصاری ننوشته است . 

 


 
comment نظرات ()
 
 
بالاخره این زندگی مال کیه ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳٠
 

سلام

توی این مدت که نبودم... نرفته بودم که بمیرم که گم بشم . . . گاهی سکوت لازمه .. عین سکوت هایی که توی میزان ها لا به لای چنگ و سیاه ها یه هو با یه نون برعکس سبز میشه . سکوت شنیدینه . کسی  نپرسید کجام ؟ چرا نمینویسم . چیزی که دیدم آدم های عشق به آمبیانس بود و عشق به عکس که اگر این ظواهر نبود اون هاهم  نبودند . . . این ناراحتم میکنه . . . سرعت اینترنتم در جای جدیدم که همه ی پیکسل به پیکسل زمینش رو آنتن و ای دی اس ال قورت داده و بلعیده باعث شده نتونم اخبار رو هم مثل سابق دنبال کنم . . . برای همین باید لپ تاپ رو حمل کنم برم مثلا کافه (و) بشینم و توی جای شلوغ اصلا تمرکز ندارم که دارم چی کار میکنم ثانیا مگه کسی میاد به من پول میده . جدیدا مد شده خیلی ها دستور میدن ما تبلیغ کارشون رو توی جزیره بزنیم و بریز و بپاش و سوز و بریز کنیم . نه جونم . خرج داره . توی این مدت خیلی کارها کردم . الان میگم . پوست شیکن خیلی ها رو غلفتی کندم . چپ و راست از این گالری توی اون گالری بودم و نفهمیدم که چرا . . . دارم نبش قبر میکنم  . . . کارهای عجغ وجغ . . . دنبال آقایون بازگرها پدرهاشون و پدربزرگهاشون برای یه سئوال . . . که تهش کار از قلقلک و نیشگون در بیاره . . . که مجبور شم وسط یه باغ بزرگ زانو بزنم و دستهام رو توی هم گره بزنم و بگم :" استاد من که میدونم شما آخرش پای این مصاحبه هستید . " میگه :" خرج داره " . . . توی این مدت توی یه هفته قدر 4 ماه کار کردم . . . بیشترش نتیجه نداد . استدلال استنتاجی که گرفتم تحریف تاریخ توسط آقایون هنرمند هست . برای حرف زدن مفت مفت چاخان میگن و پول هم میخوان . بعد زیر آب هم رو میزنن . . . بعد میفهمی هیچی از هم نمیدونن . . . بعد ازت میپرسن شوهر داری؟ چرا نداری؟ چن سالته ؟ دروغ میگی ؟ مگه تو بیشتر از 22 سالته ؟ ای داد . . . چیزهای ظریف و حساس رو نمیفهمن که حرفش رو هم بزنن . . . این مال اکثریتشونه . . . نزدیک شدن به بعضی آدم ها کراهت داره . . . توی این مدت به شدت از یک چیز ناراحت شدم که شاید واسه شما هه هه خنده دار باشه . خب باشه .

این آقا که علی معلم نام داره ... در برنامه ی 7 هفته پیش . . . با اون دستبندهای فیروزه ای و انگشترهای فیروزه ای که معلوم نبود نماد چه هشل هفتی بود با لباسی غریب مثل همیشه و صدایی که متاسفانه بد هم نیست در شروع صحبت هاش حرف از دموکراسی در دیالوگ گفت و در نهایت مثل همین عکسی که ملاحظه میکنید طی آشوبی سرگیجه آور وقت من و همه رو گرفت و نفهمیدیم چرا یک نفر ژیدا نشد توی دهن این آقا و اون آقا بزنه که کجا مسعود کیمیایی تنها کسی هست که سینمایش صاحب تعدد کاراکتر هست ؟ ببخشید پس لطفا حاتمی برود بوق بزند ؟ و این جا معلم سکوت میکند و از چیزهایی دفاع میکند که هیچ ربطی به هیچی ندارد و فراستی هم که همیشه از تئوری هایی حرف میزند که خیلی خوب میشود یک بچه دانشجو با کتاب مبانی به او بگوید داداش هی گاهی بد جوری قاطی میکنی کجای خلق شخصیت به میزانسن ربط دارد ؟همه چیز پا در هوا شده . هنرمندها خاله زنک شده . خاله زنک ها هنرمند شده . توی این مدت با 4 تا ضبط هی این ور اون ور دنبال چیکه حرفی . . . برای نبش قبر . . . تا من هستم جزیره زیر آب نمیره . . . توی این هفته گالری محسن رفتم ... عکس های متحرک سروش میلانی زاده با همکاری حمیدپورآذری/باران کوثری/نگارجواهریان/رامونا شاه /. . . کار نو و تازه ای بود . . . . عکس ها رو دوست داشتم . . . ایده ی کار رو که نزدیک 400 یا 500 نفر رو به اون گالری کشونده بود رو دوست داشتم . . . منتها پیش خودم فکر کردم اگر در این نمایش یا پرفورمنس حرفی از باران و نگار و ..زده نمیشد ارزش کار کمتر میشد ؟ نمیدونم . . . طبقه ی پایین گالری محسن  نمایشگاه عکس رسول کمالی بود که به شدت با فضای ذهنی من هماهنگی داشت . . . قرینگی / برهم ریختن قرینگی ...همنشینی چند عنصری در عکس ها ...افسون های هزار تو در آینه ها . . . تلاش آگاهانه ای که سورئال بود . . . نزدیک به ادبیات و سینما میشد . . . دوستش داشتم . . . توی این مدت ها که نبودم رفتم در پلاتو استیج کار هما و جنگجو رو دیدم . . . یاسر خاسب رو دوست دارم . . . چیزی در او هست که در همه نمیبینم . . . یک جور کاریزما که فقط روی صحنه هست . . . یک جور نگاه خاص . . . یک چیزی که مثل همه نیست . . . مثل سحر . . . سامورایی با یک دست به جنگ میرود چشمها دفورمه و مسخ میشود و انگار این اون یاسر خاسبی که قبلا میدیدی نیست . . . هما و جنگجو . . . کارگردانش خانوم ایزومی بود . . . . ایده اش خوب بود و خوب تر از اون نمایشی که امشب دیدم (( بالاخره این زندگی مال کیه ؟)) . . . نویسنده : برایان کلارک . کارگردان : اشکان خیل نژاد. . . ساعت 8 تالار مولوی . . . شاید توی این مدت این کار رو دوست داشتم . . . نه دوست داشتم . . . نور پردازی . . . متن کار رو دوست داشتم . . . داستان به شدت جذاب بود . . . به شدت گه گاه گروتسکش اگزجره بود . . . یاد دو سه تا فیلم افتادم . . . دوست داشتم مردی که از گردن به پایین فلج است و در همین حال طناز است و چه شیطنت هایی میکند که نگو توسط یکی از پرستارهای نمایش کشته شود . . . اما پایان جور دیگری بود . . . متن خوب ترجمه شده بود مترجمش : احمد کسایی پور . . . ظاهرا یک هفته دیگر به آخر اجرا مانده . . . توی این هفته ها که نبودم .  . . لارنس راهب . . . افشین هاشمی رو در کافه چهار سو دیدم . .  . . . ای آقای چرمشیر . . . .از شما بعید بود ؟ نبود ؟ نمیدونم . . . یه خورده جا خوردم . . . حس اسکل شدگی اما گاهی مگه تئاتر همین حس جا خوردن نباید درش باشه . . .خیلی کم بود . . . کاش طولانی تر بود . . . کاش افشین کمی توی کار تکان میخمورد . . میزانسنش را دوست نداشتم اما کار خوب بود . . . نه به اندازه ی زمانی که یون فوسه ها در کافه تئاتر شهر اجرا میشد . . . اما خوب بود . . .توی این مدت کتاب اول یوسف انصاری به اسم ( امروز شنبه ) رو گرفتم دستم و از داستان امروز شنبه به شدت خوشم آمد . .. بعد در موردش خواهم نوشت . . . توی این مدت چند تا فیلم دیدم . . . توی این مدت یک شبی ساعت 12 و 30 زنگ زدم به دوستم رفتیم خیابون گردی و الواطی تا 3 صبح و همه ی اتوبان ها رو جیغ زدم . . . گاهی حیوانی . . . شیطانی . . . کرمی . . . اژدهایی درونم فریاد میکشد به اندازه ی کلی قرص هیجان دارم . . . باید فسم را گرفت . . . توی این مدت هنوز وقت نکردم جرم رو ببینم . . . تو این مدت که نبود م . . . همیشه توی وقت اضافه و اوت و خارج از واجبات زندگی دوست هام بودم . . . همیشه تنها . . . تنهایی . . خودم و ذهنم . . . توی این مدت از رفتار خیلی ها جا خوردم . . . سوگولی شدن چطوریه که ما بلدش نیستیم ؟ . . . توی این مدت . . . نمیدونم . . .


 
comment نظرات ()