جزیره در کهکشان

 
عید ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۸
 

 

خدا جون این سال 1389 داره میمیره . باید براش یه گور درست کنم . مثل گور هایی که برای سالهای پیش درست کردم و خاطرات رو چالشون کردم و خاطرات مثل اشباحی از زیر سنگ لحدشون زدن بیرون و منو توی چنبره ی خودشون گرفتن . اما چه بخوام چه نخوام زور زمین بیشتره ، چرخ میزنه ، ثانیه ها پر میزنه ، لحظه ها بعد از تولدشون به احتضار در میان و میمیرن . ازشون یه خاطره یه ( آن ) میمونه . اون ( آن ) خیلی روی دلم سنگینی میکنه . انگاری یه وزنه بهش وصله ، منو میکشه تا ته زمین . خدایا توی دلم یه ملغمه به پا شده . انگار نمیخوام بفهمم که 89 داره چونه میندازه . داره میره که بره . بازم عید . عید برای من هیچ مفهومی نداره جز یه تقویم جدید .رج زدن روزا و ثبت یه سری تاریخ . عید واسه من اون روزاییه که شادی خیمه بزنه به جون و دلم .  الکی نخندم . خدا ببین چند وقته واقعا خوشحال نبودم ؟ ماها گاهی چه ظاهرهایی داریم . مردم گاهی چه راحت از ظاهرمون قضاوت میکنن . تهمت میزنن . دوستمون ندارن . ای داد ...ای داد بی داد . 89 هم داره میمیره ، داره میره که بره . . . خاطره هاشه که میمونه . چقدر حرف زدن برام سخته انگار کلمه ها احتیاج به ویلچر و عصا دارن تا روی صفحه م راه برن و حرفمو بزنن . همه ی امسال ، بیرون خونه بودم . بیشتر سال رو بیرون خونه بودم . برای چاپ رمانم قیام کردم ، برای فیلمنامه ی فلان سرازپانشناختم ، برای فلان کار رادیو هی نوشتم هی انداختم اون ور ، مثل توپ از این خونه به اون خونه  آواره موندم که فقط به خودم بگم هی بچه نرو توی لاکت ! برای اینکه نرم شیر آب رو توی حموم باز نکنم ، با لباس دوش نگیرم . مشت مشت قرص نخورم ، تیغ سوسماری رو برندارم دستم رو از پایین تا بالا زخم نکنم . برای اینکه به خودم به خاطرات گورستان تقویم هام فکر نکنم زدم بیرون . بیشتر امسال رو زدم بیرون . اتاقم رو خیلی وقته ندیدم . خدایا نکنه سال 90 بیاد و بره من بدتر شم . فراری تر . انگار نمیتونم تمرکز داشته باشم . خاطره ها مثل یه اژدها تعقیبم میکنن . من دارم ازشون فرار میکنم و از فرار فرار . توی این فرار ها چقدر فرود و فراز دارم خودمم نمیدونم ! مردم توی جنب و جوشن ، آرایشگاه ها از 6 صبح تا 12 شب بازن . همه توی پاساژا دنبال یه کادویی چیزی میگردن . ترافیکه . عید میشه . هه ! یه بمب میترکه عید میشه ، سال 1390 مبارک . بعد همون موسیقی که باهاش دلم تا خود خدا میگیره . همیشه دلم سر سال تحویل میگیره . همیشه . بعد اس.ام.اس هایی میاد از آدمهایی که سالی یه بارن نمیگن فلانی خرت به چند منه؟ مردم با لبخندهای مصنوعی ، جمله های تکراری ، دید و بازدید های تکراری شیرنی میخورن ، چای میخورن ، عیدی میدن ، سبزه گره میزنن . همه ی اینها برام بی معنیه . با هیچ کدومشون خوشحال نمیشم . جنگ نا برابر زمان و من . جنگ من و ثانیه ها . عید برای من تاریخ های خاصی میتونه باشه که توشون قالب شکستم . گذر کردم از یه چیزایی و به یه چیز بزرگتر رسیدم . دنیا داره منفجر میشه . انگار زمین دیگه خسته شده . برکت رخت بربسته ، برف و سرما برچیده شده . دیگه آدم برفی نمیسازیم . 4 روز پشت سر هم مدرسه ها تعطیل نمیشه . درختا شکوفه نمیزنه . همه جا دوده گرفته . خورشید میخواد یه (هااااااا) کنه همه ی زمین رو بسوزونه . چه بهاری قراره بیاد ؟ 89 نه بارونی بود و نه برفی . قحطی فصل گریبانمون رو گرفته . نگران اسکناس ها و سکه های جدیدیم که داره عدداش بزرگتر میشه . خط قرمزهایی که آدم رو گرفتار تر میکنه . دوست داشتن هایی که کمرنگ تر میشه . دیگه توی این دوره زمونه کسی مثل گذشته هم عاشق نمیشه . انگاری 100 سالمه . کاشکی میمردم . ذهنم شناوره . میره واسه خودش توی گورستان تقویم ها و با دوز بالای قرص پرسه میزنه . حالا همه جا تعطیل میشه . من غرق خودم میشم . سیل همه خوشی های گذشته اشکم رو در میاره . سیل همه ی بدی های گذشته اشکم رو در میاره . چرا دیگه خوشحال نیستم  ؟ بعضی خاطره ها جیغ میزنن . مثل روزی که عاشق میشی . مثل روزی که کتک بد جوری میخوری . مثل روزی که کسی که دوست داری میمیره . مثل روزی که پرونده ی یه کاری بسته میشه . جیغ میزنن . ترمزی نیست . توی سرم صدای جیغه .خاطره ها دنده رو گذاشتن رو خلاص و توی سرازیری ذهنمن .  همیشه ته همه چی غمه . آخر خط غمه . آخر عمر مرگه . غمگینیه . چرا من خوش بین نمیشم . یه گوسفندیم که قربونی زمون شدم . چرا ؟ سال 1390 داره میاد . پوزخند میزنه یا که چی ؟ چی برام داره ؟ منو توی روزهاش میخواد جا بذاره . یا توی حفره هاش پنهون کنه . از این مراسم عیدانه از این همه رسم که به قول دکتر شریعتی ضعف تفنن فکریه حالم به هم میخوره . همه همون آدمهایین که بودن . کسایی که به قدرت هر جلادی تعظیم میکنن . به قدرت شهرت . به قدرت ثروت . این منو آزار میده . اینو کجا خوندم ؟ همیشه اون چیزی که به تو قدرت میده تو رو از بین میبره . کاشکی واقعا سال نو ، نو باشه . تکرار نباشه . مصیبتکده نباشه . دلم برای پیانوم تنگ شده . برای اتاقم . وانم . حمومم . تراسم . کتابخونه م . کوچ کردن من همیشه روحیه م رو عوض میکنه باید کوچ کنم . . . سخته ، دل بکنم . دل کندن . دل کندن سخته . حالا میخواد بهار بیاد . ای خدا ، بذار شکوفه ها و بارون بهاریت رو ببینیم . بذار دنیا این همه جنگ نداشته باشه . بذار صلح همه جا باشه . حتی توی خونه ها ، بذار هیچ جا مریض نباشه . بیمارستانا تعطیل شه . دادگاها بسته شه . کیفا پر پول شه . همه چی خوب شه . نمیدونم فقط زندگی ازش زنده + گی بباره نه یلخی ، الابختکی شب وروزا تموم شه . اینو میدونم که زندگی چیزی نیست که متعلق به هر کسی باشه . میخوام زندگی کنم نه ازش فرار ، خدایا . . . زوار 89 هم در رفت و تقویم و خاطرات و آرشیو و همه چیز به تاریخ پیوست . همون طور که یه روز خود من زیر خاک ، خروارها خاک خواهم پوسید و موهای قرمزم باقی خواهد ماند . کسی باکفش از روی سنگ قبرم خواهد گذشت و روزی هیچ کس من را به یاد نخواهد داشت .

سال 1390 برای همه سال خوبی باشه . بیاین آرزو کنیم ....... آرزوهامون رو به هیچ کس نگیم . این یه رازه شاید برآورده شه . پس من با علامت رمز آرزوهام رو مینویسم امیدوارم که خدایا !@#$%^&*)(.....:)


 
comment نظرات ()