جزیره در کهکشان

 
2046
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٧
 

 

   من عاجزانه از شما خواهش میکنم ، التماس میکنم . تمنا میکنم به حرف های من گوش بدید . اجازه بدید گاهی ( ببینیم ) . الان که دارم این پست رو میذارم چشم هام خیسه و اشک دارم میریزم . اشک از سر خوشحالی و غم نیست . این اشک شاید از جنس اشک های  دامود پس از دیدن نمایش ادیپه یا از جنس اشک های عباس جوانمرد و تارخ بعد از دیدن دایره گچیه . این اشک از جنس اشکهایی نیست که بعد از دیدن تایتانیک روی صورت راه می افته . یه کم صبر کنید  . بذاریم احساسمون بادی بهش بخوره و نفس بکشه . ذهنمون تصفیه بشه . یه کم غرق صدای ویالن سل و سازهای بادی شیم . یه کم ذهنمون رو تربیت کنیم . احساسمون رو . شعورمون رو و جهان بینیمون رو . بیایم سر سری از کنار نت ها ، رنگ ها ، اشک ها ، نگذریم . مدت ها بود که ٢٠۴۶ روی میزم بود و فرصت نکرده بودم ببینمش . مدت ها بود با موسیقی این فیلم ، توی تنهایی خودم توی خلسه میرفتم و نمیدونستم سازنده اش کیه و این موسیقی روی چه فیلمیه . هه ! دیشب بعد از دیدن این فیلم که به شدت برای من تکان دهنده بود ، حیرت زده از اینکه (حالا یه روز این فیلما رو هم میبینم ) حالم از خودم به هم خورد . چون همیشه مدعی این هستم که دارم از خودم جلو میزنم . همیشه در زمینه سینما - چون تخصص من نیست و خوب آگاهم که نقد سینما و تحلیل فیلم خودش به خودی خود نیازمند دانشی است که من ندارمش .  - حسی با سینما مواجه میشوم . منتها خیلی هم بیسواد نیستم . متاسفم .برای خودم . که به جای عوض کردن کانال های ماهواره و نشستن پای اراجیفی چون بفرما شام و ناهار یا سخنان مستر فلان و موسیو ایگرگ پای فلان شبکه چرا این فیلم ها رو چند باره ندیدم . چرا ؟ چرا همیشه برای دیدن کارهای خوب وقت را به سادگی یک پلک زدن هدر میدهیم . " وقت ندارم بیام فیلم ببینم ، سینما دوره ، بعدا دی.وی.دی اش میاد "-  "" بابا کی حوصله داره بره تئاتر شهر کار ببینه ؟! ". " گرفتارم دم عیده دیوارا رو خاک گرفته "." گرفتارم دوست دخترم دلش میگیره ". " نمیتونم بیام کار ببینم زنم ناراحت میشه . ". " وقت نمیکنم بیام ... حالا بعدا " . " شرمنده ،‌کلاس دارم "نع . اینها توضیحاتی نیستند که برای من میس شانزه لیزه قابل قبول باشند . برای مایی که در عرصه ی هنر دست و پا میزنیم . نع . قبلا از ( وونگ کار- وای) فیلم دیده بودم . نه همه ی کارهایش را . با ٢٠۴۶ حیرتزده شده . Wong Kar-wai ، که در ویکیپدیا ی ما فارسی اش هم نیست ،‌ سازنده ی این فیلم ،‌٢٠۴۶ ، متولد شانگهای بوده و وقتی ۵ ساله بوده همراه اولیایش به هنکونگ مهاجرت میکند . بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه پلی تکنیک هونکونگ دررشته ی طراحی  گرافیک  وارد عرصه ی کار میشود ، باقی را کلیک کرده خودتان بخوانید . فیلم تاثیر گذار In the Mood for Love و موسیقی اش را به گمانم همه دیده اند . و حالا ٢٠۴۶ .  نوشته ی تددمونز – ترجمه: کیکاووس زیاری را در مورد این فیلم که  در روزنامه ی همشهری چاپ شد را در ( ادامه ی مطلب ) درج خواهم کرد . اما آنچه من میس شانزه لیزه دید .

(( قبل از هر چیز شما را به  دیدن  trailer این فیلم همراه با موسیقی فیلمی ناب و فوق العاده ی آن بر روی تصاویر جلب میکنم .(اینجا) برای بهتر دیدن آن بگذارید یک بار که از ابتدا تا انتها آهسته آهسته پخش شد دوباره دگمه ی پلی را بزنید و خوووب دقت کنید ))

 ٢٠۴۶ ، طوری شروع میشه که میخوام بزنم توی سرش ...قطار سریع السیری توی هوا ...‌میون برج های ساختمون های پیشرفته... در حال حرکتی سرسام آور به جایی نامعلوم... " هر کس سوار این قطار بشه دیگه نمیتونه برگرده ولی من برگشتم " ... (چرا برگشته ؟ )... با کاشت این  (چرا ؟) در ذهن من ،‌نشیمنگاهم قفل صندلی میشه ...موسیقی روی سرم مثل پتک میزنه ... اشک خاطره هاست ... اون برمیگرده چون میخواد عوض شه ... چون بعد از شیرجه زدن در دنیای هوس ، عاشقیت اونو شکست میده ، آدم میکنه ، یه عشق واقعی ،‌چیزی که توی فیلم درست در میاد ، مهربانی های این مرد ، مردی نویسنده ...راوی داستان ٢٠۴۶...کسی که خودش رو عوض میکنه تا برگرده ...مهربانی های  ظاهری این مرد به اولین زنی که میبینیم طوری است که فکر میکنیم عاشقش شده ....بعد زن دیگه ...طنازی ها و دلبری های اون رو میبینیم ....یاد خودم می افتم ... زن هایی که گول میخورند ...زنی که به خاطر ساده لوحی خودش و برون فکنی ش ، شیدای مرد میشه ، مثل دستمال کاغذی انداخته میشه دور، کارش به همون کارا میکشه ، بعد از یک سال ، بعد از خوردن شامی در سال نو ، مرد ...مسافر ٢٠۴۶ حتی حاضر نیست دست زن رو بگیره ...زن :" امشب پیشم بمون .من اجاره ت میکنم . ".مرد :" من خودمو به کسی قرض نمیدم ."دست زن رو از دستش میکنه . این تصویر من رو ویرون میکنه . من رو یاد یه خاطره ی بدم میندازه . 

زنی که این جا بد شد . زنی بود که سال گذشته اش هم گول مردی رو خورد که وعده ی عشق و سنگاپور رو به او داده بود . این زن من رو متحیر میکنه . به شدت حسش میکنم . زن های دیگه ی این فیلم . دختر هتل دار ... مرد ...راوی ...پی.او.وی فیلم...نویسنده ی ما ...برای امرار معاش توی هتلی مستقر میشه ....توی اتاق ٢٠۴۶...اتاقی که همه توی اون خاطراتشون رو زنده میکنن ...اما خاطره مرده ...نویسنده برای اینکه دخل و خرجش یکی بشه داستانهای اون فرمی مینویسه ...دختر هتل دار عاشق یه مرد ژاپنیه ...باباش نمیذاره با اون ازدواج کنه ...مرد نویسنده میفهمه ...بعدا میفهمیم رابطه ی این ها چطوری ادامه پیدا میکنه ... نمیگم ... فیلم رو به کسی نمیدم ...برید بگردید پیداش کنید و دوبار ببینید . ... خود سازنده ی فیلم میگه بعد از چند بار دیدن لایه های درونی این فیلم رو به مرور میبینید ... مرد نویسنده ظاهرا داره از داستانهای زمان حال و گذشته مینویسه ...اما چیزهایی که مینویسه مال آینده است ... گاهی بی اینکه بدونه اتفاق افتاده ...عین خود زندگی ... بعد از آشنایی با این دختر ، تصمیم میگیره داستان بی ادبانه ننویسه که فروش بره داستان رزمی بنویسه ...داستان مردی در آینده ...که خودشه ...عشق ناب...از میون هزاران (دوستت دارم ) سر در میاره بیرون و تو رو دیونه میکنه . من رو دیونه کرد .

 ...شروع فیلم انگاری تلفیقی از اسطوره و تکنولوژیه ....در انتهای فیلم راز رو کشف میکنیم ...راز مردی که رابطه با خانم های متعدد رو با لیبل دوستت دارم آغاز میکنه و بعد تمومش میکنه اما توی دام ١ عشق گرفتار و ویرون میشه ...اون یه جا میگه ...توی فیلم هست ...ببین ...صد بار..."میدونی زمون های قدیم مردم وقتی رازی داشتن که نمیخواستن به کسی بگن چی کار میکردن ؟اونا از کوهی بالا می‌رفتن،‌ درختی پیدا می‌کردن، سوراخی در اون می‌کندن، رازشونو تو اون سوراخ زمزمه می‌کردن و روی اونو  با گِل می‌پوشوندن. اون جوری هیچوقت هیچکس دیگه‌ای از رازشون باخبر نمی‌شد." وای این من رو به وجد میاره ...فوق العاده اس . . . . میگه اشک همون خاطره هاس . . . توی اون قطار ٢٠۴۶ زنی که آندروید هست با لباسی فضایی توی قطار زمان هم  این کار رو میکنه  (عکس بالا) . . . فکر میکنی چرا ؟ اون حق نداره عاشق بشه و کسی عق نداره عاشق اون بشه ... در انتها چیزی که میمونه دستان سرد تو ...صورت خیس از اشک توست .

مسئله (بودن ) ه ... مسئله همون (بودن یا نبودن ) ه . مسئله تویی به عنوان یک انسان ... اسطوره ها .... داستان در ٣ زمان گذشته و حال و آینده در یک نقطه گره میخوره ...مسئله عشقه ...مسئله تولد زنی با نام  سولی ژن هست  که در گذشته همین نام معشوقه ی نویسنده ی داستان ما بوده ... مسئله فیمی است که دست دیوید لینچ رو از پشت بسته ... مسئله خودکاری که خیره به صفحه ده ساعت معطل میمونه ...خیره به طپش های قلبش ... مسئله تنهایی زن هاییست که هیچ کدوم - بد - نیستند و بد میشن تا (بمونن ) (بودن ) برای بودشون -بد- میشن . اما دوست داشته نمیشن . این٢٠۴۶ درسه ...از قصه / فیلمبرداری/کارگردانی/ بازی های بسیارعالی بگذرم...از موسیقی چی ؟شیگرو اومبایاشی (کلیک کن رو اسمش لااقل قیافه اش رو ببین )...از مونتاژ چی ...از هیچ چیز نمیتونم بگذرم ...



 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()