جزیره در کهکشان

 
عاشقیت /4 Months 3 Weeks and 2 Days
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٥
 

 

١۶ فروردین ، سوختم . اگر  اون نبود الان پودر شده بودم . شب بود . خیلی شب . بعد از نصف شب . سرد بود هوا . سردتر از الان . رب دوشامبرم رو از استانبول خریده بودم . قرمز بود . رنگ خون . کنار یقه اش پر از مونجوق دوزی های آینه ای بود . حاشیه ی آستین هم همین طور . از زیر ، بلوز شلوار . پنبه دوزی شده  . کاج های باغ ، سر به فلک کشیده بودن . انگار به ماه میرسیدن . اون میخواست بیاد . همیشه پشت میله های در ، منتظر بودم . اومد . توی اون راهروی باغ  منتظرم موند تا در رو ببندم . از میون عشقه های چسبیده به دیوار باغ    ، کاج های ورودی ،گلهای خوشه ای سر به زیر بنفش رد میشدم . از میون اون همه بوهای معطربهاری رد میشدم ، بهش میرسیدم ، قلبامون به هم میچسبید . دسر ، چیزی واسه تر کردن لب ، بعد هم که مشعل ها افروخته میشد . صبر کردن انگار نشدنی بود . فرداش دانشگاه ها باز میشد . اما عاشقیت ، با خودش انرژی و زندگی و جریانی رو میاره که نمیشه جلوش رو گرفت . رب دشامبر سوخت . لباس هم و من . گردن بند م ،‌آویزی بود مشکی ، چسبیده بود به پوستم . سوانح سوختگی خودش از تنم جداش نکرد ، بهش گفت : "‌آقا شما گردن بندشو در بیارین " قبلش یه چیز داده بودن بخورم که دردم کم شه . درد سوختگی . درد سوختن قلب که بدتره ! شاید اگر قلبم رو وسط سیخ ، مثل جیگرکی ها میکردن و نمک روش میپاشیدن و مثل کباب میذاشتن بپزه کمتر دردم میگرت . کمتر میسوختم . باید سوختگی ها شسته میشد . توی وان آبی رنگی بود م . قیچی دست اون بود . پوست ، مثل چیپس زده بود بیرون . اون ، قیچی اش کرد . دیدم که دوست ترم داره . از اون بهار تا این بهار ، چند بهار گذشته . وقتی این ها یادم افتاد ، دیشب بود . برای گرم کردن انگشتام ، دنبال هانون میگشتم . هانون رو برداشتم . کنار انوانسیون های دو صدایی و سه صدائه بود . از میون نت ها ، کارت عروسی خاله م افتاد روی زمین . عروسیی که من و او رو به مرور دور کرد . بالاخره میرفت . اما نمیدونستم  رفتنش این همه من رو تنها میکنه . حکایت من ،‌حکایت بچه ایه که توی دایره ی گچی ، توی دایره میمونه و دو مادر ولش میکنن . حالا خودم باید مامان خودم باشم ، بابای خودم ، خاله ی خودم ، عشق خودم ، بچه ی خودم ، اما مگه من چقدر میتونم ؟ ظرفیتم چقدره ؟ کارت عروسی خودش دلم رو ریش کرد . یاد اون روز افتادم . خوشحال بودم  اما ناراحت تر ، درونم بود . بغض هایی که توی این اتاق اون اتاق مجلس میترکید و شنیونی که رفته رفته باز شد . از میون اون کارت چند عکس بیرون ریخت . اون بود ، همون جا که من بودم ، توی تفلیس ، همون جا که من هم بعد ها ایستادم ، عکس گرفتم . کنارش بابابزرگم توی عکس دیگه بغلم کرده بود . دوستم داشت . خیلی . باز هم یاد بهار افتادم . خزانش توی بهار بود . اولین باری که این آهنگ رو شنیدم و اشکم دراومد همون موقع بود که بابابزرگ رفته بود . همیشه میخواستم یه روز این آهنگ رو برای اون بذارم و بهش بگم معنیش چیه . یه جاییش میگه یک باهار اومد و تو نیومدی ، دو بهار اومد و تو  نیومدی .... جالبه، Rəşid Məcid oğlu Behbudov .رشید بهبودف  هم در تفلیس به دنیا اومده ، -کلیک کنید جان من یه کم بشناسید بعضی اوقات به خدا از اطلاعات عمومی بعضی ها شاخ در میارم  -  همه چی به هم ربط پیدا میکنه ، بهار. ١۶ فروردین ، اون ،‌ تفلیس ، عکس یادگاری ، من ، تفلیس ، عکس یادگاری ، هه...سالگرد ازدواج خاله م ، بهار، توی این ترانه ، بهار.... چقدر بهار . حالا میخوام  فضای جزیره رو با همین آوای فوق العاده و ترانه ی عاشقانه ش محو کنم توی خیال . نمیدونم چرا باید با - رت  ل ی ف- (برعکس کنید کلمات رو - ) شکن این رو شنید . نمیدونم !؟!؟!؟!؟!؟؟ اما گوش بدید . دل بدید .

(((((  اینجا  )))) رو  . معنی ش هم در ( اینجا ) ست . به به ! حتما بخونید .

***

نمیتونم بگم چقدر از دیدن فیلم ( ۴ماه و ٣ هفته و دو روز ) غرق ذهنیات خودم شدم . عجیبه قبلا این فیلم رو در یک  شبکه  ی فرهنگی اون ور آب دیده بودم . فرداش دوباره در جای دیگه دیدم و چند وقت قبل دوستم بی اینکه بدون اسم فیلم چی هست دی وی دی رو داد دستم و من سه باره دیدمش . کوتاه : خوابگاه، رومانی ، هم اتاقی ها ، دو دوست هستند ، فضا ، فضای رعب رومانی است ، ١٩٨٧، یکی از هم اتاقی ها در شکمش جنین دارد ، از بین بردنش در آن زمان زشت و  مجازات و زندان دارد ، اسم  آن فرد گابیتاست . دوست دیگر یا هم اتاقی دیگر ، اوتیلیا نام دارد ، برای این مشکل به کمک دوستش میرود ، اوتیلیا در همان ابتدای فیلم زرنگی و تر و فرز بودن خود را نشان داد ، صابون میدهد تا سیگار بگیرد ، سریع دنبال کارهاست ، دختری است از خانواده ای از شهری نه در پایتخت ، درسش خوب است ، دوست پسر او استاد دانشگاه است ، روزی که اوتیلیا خانه ی دوست پسر دعوت شده ( به مناسبت تولد مادر وی ) همان روزی است که گابیتا میخواهد جنین را هپلی هپو کند . او  آقای - بیت - را پیدا کرده که در کار غیر قاونی ٣ ق ط جنین است . مرد بی مروت ، نامرد ، سرد ، فرصت طلب که ..../ او برای این کار شرایطی را با گابیتا طی کرده .بهانه در میاورد که این کار را نکند (ضمنا در ان زمان مثل حالا مادر یک بچه شدن و ان بچه را بزرگ کردن - بی پدر-) جرم بوده . پس گابیتا گرفتار است . آن ها سه نفری در اتاق هتل هستند . اینکه چه چیزی باعث میشود با بیت معامله کنند داستان خود فیلم است . بی هیچ اغراقی . بی هیچ اگزجره کردنی ، نور پردازی ، نماها ، گاه چهره ی کسی که میشنود بیشتر دیده میشود تا کسی که بیشتر دیالوگ میگوید . این من را یاد برادران داردن می اندازد . آن اتفاق فیلم باعث میشود اوتیلیا هم در مورد دوست پسرش بیشتر فکر کند . چقدر مرد به عهده گرفتن مسئولیت است ؟کنار چه جور دوستی راه میروی ؟ شبی که از سر ناچاری و - به نظر من برای اوتیبیا داشتن فرصت خوب برای رابطه با خانواده ی کلاس بالایی که همه دکتر هستند هست - برای اوتیلیا مثل مرگ یا نه مثل زندگی سخت میگذرد . او بی اینکه دست گلی برای مادر دوست پسرش بخرد ، با رنگی پریده و وحشت زده نزد آنها میرود . هیچ کس در مورد رنگ و روی او صحبت نمیکند . همه فقط حرف میزنند . حتی وقتی میخواهد تعارف سیگار مهمانی را قبول کند همه ی فامیل که دوست و آشناهای دکتر هم کنارشان هستند او را ملامت میکنند و میگویند بابا ما که رومون نمیشد جلوی بزرگترها سیگار بکشیم . همان خانواده ی سطح سواد بالا در عمق پایین است و همین طور پسر آن خانواده که استاد دانشگاه است از اینکه بفهمد شاید ناخواسته اوبیتیا را ح ا م ل ه کرده وا میرود و مجبور میوشد ه بگوید :" مجبور میشم باهات ازدواج کنم ". پس عشق کجا رفته ؟ اوتیلیا برمیگردد پیش گابیتا که در هتلی  ست که عملش را انجام داده اند ، در هتل عروسی و شادی را در طرف دیگر میبینیم . ان ها در رستورانند . پشت انها جشن عروسی از شیشه دیده میشود ،‌کنار انها شیشه است که از سر و صدای خیابان میفهمیم ماشینی هر از گاهی از ان عبور میکند . سکانس آخر . پلان اخر و نگاه آخر اوتیلیا برای من فوق العاده بود . در حد اعلا . کارگردان این فیلم کریستین مونگوست . این فیلم قدرتمند و تاثیرگذار رومانیایی تا به حال نخل طلای جشنواره کن به عنوان بهترین فیلم و جایزه ویژه منتقدان فیلم و نویسندگان سینمایی لوس‌آنجلس را به دست آورده است.


 
comment نظرات ()