جزیره در کهکشان

 
تکه های تیز
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱۱
 

به تقدیر ، شُد قطعه قطعه ، مُثله  زَن . زَن تیغ برآورد از غلاف . گفتا :" بباید که برید برید، جهید و کرد گذر از این ناف ." پس تبر اندر خموشی کشید ، دست و پا و چشم و پوست را یکجا درید . 

میس شانزه لیزه ، بیدار شد . باند را برداشت . میخ را هم . میخ و باند را روی دیوار کشید و کوبید برهم . میس شانزه لیزه خانه را از نور کرد کور . کرد کور و کر از صدای باد . داد بر هر منفذی دَم . تا بیدادی رسوخ نکناد . بیدادی ، بلند بود . قامتش چو سرو . بود بلند بیدادی به اندازه ی پیکره اش . به اندازه ی پیکره ای اضافی . اضافه ها را باید میتراشید . تراشیدن ، جلای جان است . صیقل ِ روان . پس تَن بر تخته بی انداخت . تبر برداشته بلند کرد دست . گردن بچرخاند و شاهرگ را به تیزی کشید . خون شتک زد ، پرید . روی باند و میخ و زمین چکید . خرخره به خرخر افتاد . داد اَش به جایی نرسید . رسید دست تبر به دست به مُچ به پا و به هر چه در پیکره است . . . تکه تکه کرد انگشت را به پنج و مچ ها را از پا ، دست و زانو را کرد جدا و خون تمامی نداشت از هر رگی ، شلنگ اندازِ جاری خون بود . . . بطن اش پر از حفره و حفره ها خوانِ خانه ی خاطره از جنون بود و جنون را جان ِ جهی نیست که نیست . پس تکه تکه هایش را روی دیوار گذاشت . شد یکسره روح و سرکشید رمق . نشست روی زمین . زمین که سطحی بود آیینه ای ، انعکاسش سقف اریبِ اتاق . شیشه اش کج و رو بآفتاب . میس شانزه لیزه روی آفتاب نشست . بالهایش را بلند کرد و بر خود درنشست . او که بود . پیکره ای از دو دست و دو پا ، گردن و سر . چشم هایی بینا و گوش هایی شنوا . باید با این پیکره خندق میساخت . بالهایش را باز کرد و بالا سرش پیچ بداد . . . پرپرش سست بود و پروازش نه وقت . . . آنش نبود . به پیکره اش نگاه کرد و در دود و تیغ درفشی را به ناگاه او دید . . . .روی آن بنوشته بود :" ای مجسم ، مجسمه ! آنگاه که دیو درون اَت بمرد تندیس شدی . من شدی . " دیو کجا بود . . . کجا ؟ صدایی بیامد . از رو به رو فرصت را کرده بود مهیا . دوربین شروع کرد به داد . از 10 تا به 0 وقت داد . میس شانزه لیزه ژست گرفت . . . خودش را بر آیینه و خورشید را زیر گرفت . جا به جا شد و بر دوربین ِ یاوه گو جاری شد . یک لحظه شد سرتا پا دروغ . آنچه باب بود عکس بود . . . تکه هایی از زمان در چارچوبِ کوچک بود . تکه هایی فتح شده در سانتی مترهای محدود . . . سیاه و سفید با تنی قطعه قطعه و لبخندی که قیر از آن بیرون میریخت و نگاهی که داد از گوشه اش کرم میداد و گُل از مژه اش به خار میپیوست و این تاری را به عکس میبست . میبست به طناب . می انداخت تا خشک شود عکس . . . . . این صنعت ِ یاوه گو ، تنها زمانی بازگوی حقیقت بود که تصویرش از خود در میگذشت . سوژه بال زنان بر پهنای افق به دریا و آسمان مینشست . آنگاه از مجسمه تندیسی میسازیم . . . از بت ها خود را . بت از خود میسازیم . 

*این نوشته برای اغلبِ ماست که تقلیدی بیهوده و واضح از دنیایی داریم که فرسنگ ها دور از جهان ِ عمیق فرانچسکا وودمن است . در هر تصویری غمی دروغین . . . سیاه و سفیدی بی دلیل . . . تکرار مکررات . . . میبینیم به دور از غمزه ی جادو . که جادو دیو درون است سازشگرش . . . ما از غم میترسیم . ما از ترس میترسیم . . . ما نمیترسیم که باشیم و در ثبت خود گه گاه بی محابا و عجول ، حاضریم . حال آنکه اگر سودای غم و باروی شکسته ی دل داشتیم و تراز نبودیم به هر دلیل از تکرار خود دست برمیداشتیم . . . این ما عاشقان ِ خویش که از تن نمیکنیم . . . بال نداریم و به قلب آیینه دست نمیزنیم . . . مبادا که تیزی شکننده اش دستمان را ببرد . ما از خون میترسیم . از تکه تکه شدن از هرآنچه عذاب بشری است و زمین ازان پر درد . . . به اذان ِ مغرب اش نمیرسیم . . .ما در میانه ی عبادت همه چیز را رها میکنیم . . . که عبادت ، چنگ بر روان است و قلاب بر توان . . . توانایی ما بازوی ماست . . . بازوی ما گیسو نع . . . کمتر از چوب و سنگیم . . . در ما خونی نه . . . نه . . . از غمی ساختگی ، وسعت حضور میخواهیم در عکس های متکثر . این فریب را دیدنش بصیرت لازم ست . خندق دور خود نمیکنیم . . . ما از چاه ها هراس داریم . . . پا در آب نمیزنیم . . . مبادا که خیس شویم . . .

عکس ضمیمه شده از دیوار Brian Booth Craig Sculptor میباشد . 


 
comment نظرات ()