جزیره در کهکشان

 
نگاه دو فیلمساز به مقوله ی خشونت دوست داشتنی !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱٧
 

 

یکی از حفره های اصلی سینمای ایران ، حذف ِ مقوله ی جنسیت و روابطِ سالم و ناسالم ِ بین آدم هاست . توقفِ فیلمنامه ها پشت این موضوع ، می تواند یک دلیل مهم داشته باشد . دلیلش هم این است که اگر این مقوله از سینما حذف می شود ، دلیلش ، ممیزی نیست ! با اطمینان کامل از اینکه وادی مهم  مراحل رشد و بلوغ آدمی ، نزد ایرانیان ، سخنش همواره تابو و زشت و ناهنجار بوده ، پس تعلیم مسائل مربوط به این مقوله نیز نسل اندر نسل ، لنگ لنگان و گیجوارانه و ناقص پیش رفته است . بی تعارف یکی از مشکلات نسل امروز ، دیروز ، پریروز و حتی دوره ی سعدی عزیز همین مقوله بوده است اما میبینیم که هرگز در این مورد ، سخنی نیست . در مورد مشکلاتش و در مورد شکل و رنگ و طعم و چگونگی اش . خیلی از افراد جامعه ی امروز، دچار معضلات سنگینی هستند که ریشه اش در طول دوران رشد و چگونگی برخورد خانواده ، جامعه با این پدیده است . تمسخر ، تحقیر ، عدم اطلاع رسانی و عدم اگاهی سرِ این عقده های کوچک را به اقیانوسی وصل می کند که جنون و بیماری اش درمان نا شدنی ست . این رفتار نا متعادل ، خشمی می شود که با کلام ، نگاه ، رنگ صدا ، عکس العمل های عجیب ، غذا خوردن ، چگونگی غذا خوردن ، لباس پوشیدن ، برخورد با اطرافیان نمود پیدا میکند . بازتابی نیست که تنها در اتاق خواب عیان شود . این عقده ها ، در ثانیه به ثانیه ی حضور ِ انسان ِ تحقیر و تخریب شده وجود دارد . از چگونگی لباس پوشیدنش تا برخوردش با مقوله ی صنعت ، هنر و سفر . . . می توانیم خیلی راحت در صفحات مجازی شاهد ، بازی های گسترده ی افرادی باشیم که با ظاهر ، مراحل رشدشان را طی کرده اند . اما فقط خدا میداند در کدام مرحله زخم خورده اند . اصولا هر چه آدم غریزی تر باشد به انسان بودن نزدیک تر است . یکی از دلایلی که این عصر تکنولوژی (( انسان )) ندیده است . حفره هایی است که به دلیل عرف و یا قانون و شرع و اخلاق بازگو نشده ا ند و دانشی در این مورد به خانواده و جامعه نداده اند . این تنها در مورد کشور ما نیست بلکه همه ی جهان از این بابت در رنج ست . سادیسم و مازوخیزم  و سادومازوخیزم ، از جمله ی خروجی های این امر اند . کسانی که آزار می رسانند - عامدانه و یا غیر عامدانه - و همین طور - آگاهانه و ناآگاه- میتوانند جهان اطرافشان را مسموم کنند و البته همه ی این منبع های زخمی و سمی ، خود قربانی جهالت والد و والدین خودشان هستند . در تقابل با هوشیاری با ناخودآگاهی عجیبی پیش میرویم که تاخت و تاز را در تاریخ علم و صنعت و سیاست هم میتوانیم ببینیم . همه ی این مقدمه را گفتم تا به بحثم در مورد دو فیلم جذاب ، با موضوعی یکسان و برخورد کارگردان ها با این یک موضوع از دو نگاه و دو منظر مختلف را بیان کنم . فیلم Przesłuchanie یابازجویی ، اثر Ryszard Bugajski کارگردان و فیلمنامه نویس لهستانی در سال در سال 1982 ساخته شد . 

زمان ، جنگ جهانی دوم است . تانیا خواننده و بازیگر یک کاباره ست . وقتی فیلم شروع می شود می بینیم او هم مثل همه ی هم سن و سالهای خودش در حزبی برای وطنش سرود می خواند و زنی است آزاد و شاد و سرزنده . همسرش مردی ست نویسنده و آرام تر از او . یک شب بعد از اجرای برنامه ، تانیا از دیدن همسرش در کنار دوست خودش جا میخورد و گریه کنان پشت صحنه می رود و از رفتن به خانه امتناع می کند . او آن شب با دوستان و همکاران نمایش مشغول صحبت و گله است که برای عوض شدن آب و هوا ، بیرون می رود . دو نفر او را مهمان میکنند و به کافه ای میبرند و به او نوشیدنی می دهند . در تمام این لحظات تانیا از همسر خوبش حرف میزند و تعریفش را می کند . او از خود بی خود می شود و در همین موقع ان دو مورد ِ کاملا عادی ، او را به بازداشتگاه می برند . در واقع تانیا بی اینکه بداند خیلی راحت بازداشت می شود . وارد زندانی می شود که حتی نمیتواند یک تلفن کند - یاد داستان مارکز می افتم ، زنی که اسیر تیمارستان است و نمیداند چطور سر از انجا در آورده است - عاملان و بازجوها از او سئوالات بی ربط و با ربطی می پرسند و درخواست میکنند او کاغذ را امضا کند . صحبت هایی که در باره ی روابط خصوصی او و همکارانش هست . . . او با وجود اینکه مدام می پرسد به چه دلیل دستگیر شده است و باید این را بداند و کلافه است اما هرگز کاغذ را امضا نمیکند . 

تاوان این امضا نکردن ، حمام است . شکنجه ای که برای اعتراف گرفتن انجام می دهند . او را در حمام زندان ، در اتاق کوچکی که با میله به حمام عمومی مربوط می شود حبس میکنند . دو دیوار بسیار نزدیک هم . موش ها ، نم بودن فضا ، سرد بودن فضا ، همه و همه نفس مخاطب را حبس میکند . آنها آب را باز میکنند تا او خفه شود . سهیم کردن مخاطب در این لحظات بسیار درست است . یک همذات پنداری عجیبی با شخصیت ساده اما باهوش ِ فیلم داریم . زنی که با وجود سر به هوایی ، شادی و امید ؛ حاضر نیست به چیزی اعتراف کند که نمیداند و دلیلی برایش نیست و وقتی شکنجه می شود با او شکنجه می شویم . بازجو ها در نهایت از او این را می شنوند که یک زمانی با کسی در ارتباط بوده که ضد سازمان آنها کار میکرده . این در حالی است که تانیا اصلا از این موضوع خبر هم نداشته و طرف را این همه مهم هم نمیدانسته و مدام تاکید میکند که نمیخواهد شوهرش از این داستان چیزی بداند . پاشنه ی  آشیل زن ، شوهرش است .

در نهایت یک بار شوهرش برای ملاقات او به زندان میاید و به او می گوید که ازش متنفر است و دیگر حاضر به دیدن او نیست . این درحالی است که تانیا حتی یک جمله حرف نمیزند . او شیفته و واله ی حضور شوهرش پشت میله هاست . از شنیدن این صحبت ها جا میخورد و حتی نمیتواند کلامی به زبان بیاورد . نکته ای که در این حال حاضر می شود همان حس ِ صداقت و باوری است که ما با شخصیت اصلی فیلم داریم و پا به پای او در بی عدالتی جهان حاکم پیش میرویم . زن بعد از ملاقات شوهرش در زندان خودکشی میکند . دیدن این سکانس ها ، پر از دلشوره و اضطراب است . جسارتی که کمتر شاهدش هستیم . اتفاقی که نمیدانم اگر برای شوهر تانیا می افتاد همچین بازتابی داشت ؟ مدام پر از سئوال می شویم . او دستش را با پارچه ای که به زحمت پاره کرده می بندد و بعد از پیدا کردن رگ دست ، با دندان شاهرگش را شب هنگام گاز میگیرد و وقتی هم سلولی هایش این را میفهمند که تشک او از خون سنگین و لبریز شده است . او را به درمانگاه منتقل می کنند . 

وقتی به هوش می آید ، متوجه می شود که یکی از هم سلولی های قدیمی اش نیز در همین جا ست . بازجوهایی که اعترافات دروغین تحویل زندانیان میدهند تا جوابی که می خواهند را بگیرند . مردمک چشمان تانیا ، بازیگر آشنا - کریستینا پاندا - که در ده فرمان کیشلوفکی نیز حضور داشته به شدت مرعوب کننده . واقعی . . . سرشار از ترس ، عشق ، نادانی ، سادگی ، زنانگی و تنهایی است . خنده هایش و حتی شجاعتش با همه ی وجود از دل فیلم بر دل مخاطب می نشیند . در این جا . بعد از ناامیدی تانیا از شوهرش ، او را میبینیم که با یک افسر بازجو ، که شکنجه گرش بوده ، وارد یک رابطه ی عاطفی می شود . رابطه ی سطحی . . . ساده . . . بی هیجان . . . شاید تنها دلیلی که تانیا را بتواند سرپا نگه دارد . مگر بی عشق هم میگذرد ؟ برای همین ، به ناگاه زن شجاع فیلم که مثل گالیله درگیر اعتراف است تبدیل به زنی می شود که تن به سطحی ترین شکل ممکن رابطه می دهد . چطور می شود با کسی که این همه عمدا او را آزار داده است رابطه داشت و عاشقش شد و ازش بچه دار شد . البته این حیله ای است که همه ی بازجو ها به کار برده اند . تن دادن به این رابطه همه ی شخصیت او را فرو میپاشد . 

این ویرانی را خیلی خوب درمیابیم زیرا شجاعت زن را دیده ایم و وقتی انگیزه ی او را برای امتداد این رنج خالی و تهی میبینیم میفهمیم که این کوچکترین رابطه برای او سازنده است . انتظار نداریم اما اتفاق می افتد . همیشه همین طور است . تانیا که در مکانیزم دفاعی خود دست به هر کاری زده است منجمله  تعریف داستان برای همسلولی هایش ، دلقک بازی هایش ، لغزش کوچکش در سلوس با همسلولی اش ، جک هایی که تعریف میکند و در نهایت به لغزش بزرگ تری دست میزند که ماحصلش بچه ای می شود که در زندان به دنیا می آورد . این تنها سرنوشت تانیا نیست . . . میبینیم که زن های زیادی بچه دار شده اند . بچه شان را از آنها می گیرند و زن ها را این بار در یک پروسه ی دیگر زجر میدهند . 

تانیا همچنان اعتراف نمیکند . او وحشی و ثابت قدم است . با نگاهی  پشت شیشه های سرد ، به دور دستی که برف بازی میکنند و زندگی جاری است . او می خواهد زندگی کند . در نهایت بازجوی او که پدر بچه باشد نمیتواند تانیا را بکشد و مجبورش کند . او خودش را میکشد و تانیا است که زنده می ماند و از زندان آزاد می شود . بعد زا آزاد شدن به شیرخوارگاه می رود و پسرش را پیدا میکند و با هم راهی خانه می شوند . اینجاست که باز هم اتفاق باورنکردنی و شاید قابل پیش بینی رخ میدهد . بچه دست مادر را ول میکند و پله ها را بالا می رود و پشت در پدر را صدا میزند . این سئوال برای ما باقی میماند . آیا صحبت های شوهر تانیا ساختگی بود ؟ مثل همه ی اتفاقاتی که در لحظات شکنجه شاهدش بودیم . مرگ ساختگی دیگری برای اعتراف گرفتن از تانیا ؟ فیلم در همین جا تمام می شود . در نگاه مبهم و کنجکاو و خسته ی زن . 

این برخورد با بازجو و این شیوه ی فیلم سازی را ، به زعم زن محور بودنش با فیلم قدیمی ترش The Night Porter مقایسه می کنم . این فیلم که در سال 1974  توسط لیلیانا کاوانی ساخته شد خیلی جسورانه تر و روان تر به مقوله ی عشق ممنوع می پردازد . در این فیلم هم قربانی عاشق شکنجه گرش می شود . 

فیلمساز در فیلم   ، ظاهرا روایت ماجرای هولوکاست و نازیسم را بیان میکند و همین طور داستان شیوه ی شکنجه ی بازجوها را . در این فیلم هم لحظات نمایشی و سرگرم کننده . تجلی مکانیزم دفاعی آدم ها را میبینیم . . . اما قربانی این ماجرا ، عامدانه به شکنجه گرش دل میبندد . حتی بعد از اتمام جنگ و ازدواج او ، باز هم این رابطه ی عجیب و بیمارگونه ادامه پیدا میکند تا جان هر دو شخصیت اصلی فیلم را می گیرد . خشونت ، از منظر این افراد ، - قربانی ها - ، دوست داشتنی می شود . در این جا باید نگاه کرد به گذشته ی این آدم ها . . . تفاوت عشق در (بازجویی )با  (نگهبان شب )، خیلی زیاد است . اما چرایی مسئله دل بستن این ناخودآگاه به سوژه ای است که او را منهدم کرده است . هر دو فیلم دیدنی و قابل تامل است . 



 
comment نظرات ()